پندار شاد
شاد زی با سیه چشمان شاد که جهان نیست جز فسانه و باد
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
نویسنده: بهرام بالوانه - ۱۳٩۳/۱/٩

جلوه های نوروز و بهار در شعر فارسی

 

نوروز و آمدن بهار و طراوت دوباره طبیعت مورد توجه همه شعرای فارسی زبان بوده و
هر یکی با توجه زمینه فکری خود به نوعی به وصف نوروز و جلوه های زیبای
طبیعت پرداخته اند.  

در این نوشته به تعدادی از شاعران پارسی گوی که نوروز و بهار را مضمون شعر خود کرده اند ، نمونه هایی ذکر میشود تا در استقبال نوروز و بهار ، کام خوانندگان شیرین و روزگارشان شادان باد .

 

حکیم عمر خیام نیشابوری

حکیم عمر خیام در قرن پنجم می زیسته و یکی از آثار مهم وی رباعیات است که شهرت عالمگیر دارد . حکیم خیام کلامش مملو از استدلال و آگاهی دادن است و هر
خواننده ای را وادار به تفکر می کند . در اینجا سه رباعی که بیشتر در باره نوروز ، گل ، طربناکی بلبل و ناپایداری گل و سبزه است ، آورده می شود :

برچهره گل شبنم نوروز خوش است

در صحن چمن روی دل افروز خوش است

از دی که گذشت هر چه گویی خوش نیست

خوش باش و ز دی مگو که امروز خوش است

 

 

 چون ابر به نوروز رخ لاله بشست

برخیز و بجام باده کن عزم درست

کاین سبزه که امروز تماشاگه تست

فردا همه از خاک تو برخواهد رست

 

 

 بنگر ز صبا دامن گل چاک شده

بلبل ز جمال گل طربناک شده

در سایه گل نشین که بسیار این گل

از خاک برآمده است و در خاک شده

 

بابا طاهر

بابا طاهر نیز در قرن پنجم و در همدان می زیسته است . بابا طاهر از شعرای نامی و
عارف بزرگ ، ساده و بی پیرایه است . بابا طاهر دو بیتی هایش را به لهجه ای
سروده که نشان دهنده زبان پهلوی است و بیگمان محبوبیت و شهرت باباطاهر
مرهون توجهی است که به این زبان و کشور خود داشته است و در نهایت سادگی با
آهنگ دلنشین ، روح ایرانی را تسلی بخشیده است . از بابا طاهر نیز سه دو
بیتی بهاریه نقل می شود :

عزیزان موسم جوش بهاره

چمن پر سبزه و صحرا لاله زاره

دمی فرصت غنیمت دان در این فصل

که دنیای دنی بی اعتباره

 

 بمو واجی چرا ته بی قراری

چو گل پرورده باد بهاری

چرا گردی بکوه و دشت و صحرا

بجان او ندارم اختیاری

 

 گلان فصل بهاران هفته بی

زمان وصل یاران هفته بی

غنیمت دان وصال لاله رویان

که گل در لاله زاران هفته بی

 معدن آق دربند


ادامه مطلب ...
نویسنده: بهرام بالوانه - ۱۳٩٢/۸/۳٠

زندگی شهد گلهاست 

زنبور زمان می خوردش 

آنچه می ماند عسل خاطره هاست.

******

زندگی زیباست ای زیبا پسند

زنده اندیشان به زیبایی رسند

 

آنقدر زیباست این بی بازگشت

کز برایش می توان از جان گذشت

****

زندگی زیباست 

و هر روزش آغازی دوباره

برای استفاده از فرصت ها و جبران گذشته ...

و اما زندگی با تمام سختی ها و مشکلاتش همچنان زیباست

چشم ها را باید شست 

جور دیگر باید دید.

****

نویسنده: بهرام بالوانه - ۱۳٩٢/۸/۱٧

 

«دردی اگر داری و همدردی نداری٬

 

با چاه آن را درمیان بگذار!

 

                                 با چاه!

 

غم روی غم اندوختن دردیست جانکاه!»

 

گفتند این را پیش از این اما نگفتند٬

 

گر همرهان در چاهت افکندند و رفتند٬

 

آنگاه دردت را کجا فریاد کن.

 

                                              آه!

 

 

نویسنده: بهرام بالوانه - ۱۳٩٢/٧/۱٥

 

گفت دانایی که: گرگی خیره سر،

هست پنهان در نهاد هر بشر!

 

لاجرم جاری است پیکاری سترگ

روز و شب، مابین این انسان و گرگ

زور بازو چاره ی این گرگ نیست

صاحب اندیشه داند چاره چیست

ای بسا انسان رنجور پریش

سخت پیچیده گلوی گرگ خویش

وی بسا زور آفرین مرد دلیر

هست در چنگال گرگ خود اسیر

 

هر که گرگش را در اندازد به خاک

رفته رفته می شود انسان پاک

 

وآن که با گرگش مدارا می کند

خلق و خوی گرگ پیدا می کند

 

در جوانی جان گرگت را بگیر!

وای اگر این گرگ گردد با تو پیر

 

روز پیری، گر که باشی هم چو شیر

ناتوانی در مصاف گرگ پیر

 

مردمان گر یکدگر را می درند

گرگ هاشان رهنما و رهبرند

 

اینکه انسان هست این سان دردمند

گرگ ها فرمانروایی می کنند

 

وآن ستمکاران که با هم محرم اند

گرگ هاشان آشنایان هم اند

 

گرگ ها همراه و انسان ها غریب

با که باید گفت این حال عجیب؟...

 

 

نویسنده: بهرام بالوانه - ۱۳٩٢/٧/٢٠

باز هم نیلبک و زمزمه ی چوپان ها ،

برّه ها ، بوی علف ، همهمه ی چوپان ها .

مثل یک وسعت پر حوصله ، روشن ، آرام ،

می رود تا دل صحرا، رمه ی چوپان ها.

مثل یک تشنه که در حجم عطش پژمرده است ،

چشمه سیراب شد از قمقمه ی چوپان ها.

ردّ پای گله ای تلخ همیشه باقی است ،

در افق های نگاه همه ی چوپان ها.

گرگ اندوه بزرگی است به اندازه ی کوه ،

پشت تبدار ترین واهمه ی چوپان ها.

باز انگار همین گرگ اجل برگشته ،

می خورد خون دل از جمجمه ی چوپان ها .

گوش کن آینه را می شنوی از آن سو ،

از غم نیلبک و زمزمه ی چوپانها .

شعر از :موسی عصمتی 

نویسنده: بهرام بالوانه - ۱۳٩٢/٦/۱۳

گرگ

گرگها خوب بدانند ،در این ایل غریب

گر پدر مرد، تفنگ پدری هست هنوز

گرچه مردان قبیله همگی کشته شدند

 توی گهواره چوبی، پسری هست هنوز

آب اگر نیست نترسید، که در قافله مان

دل دریایی و چشمان تری هست هنوز…

 

 

 

نویسنده: بهرام بالوانه - ۱۳٩٢/٥/۸

 

ای بس که نباشیم و جهان خواهد بود

نی نام ز ما و نه نشان خواهد بود

زین پیش نبودیم و نبد هیچ خلل

زین پس چو نباشیم همان خواهد بود

*****

هر چندی یکی برآید که منم

با نعمت و با سیم و زر آید که منم

چون کارک او نظام گیرد روزی

ناگه اجل از کمین برآید که منم

****

 

اجرام که ساکنان این ایوانند     

اسباب تردید خردمندانند

 

هان تا سر رشته خرد گم نکنی   

کانان که مدبرند سرگردانند

****

 

وقت سحر است خیز ای مایه ناز

نرمک مرمک باده خور و چنگ نواز

کانها که بجایند نپایند کسی

و آن ها که شدند کس نمی آید باز

****

****

یاران بموافقت چو دیدار کنید

باید که ز دوست یاد بسیار کنید

چون باده خوشگوار نوشید به هم

نوبت چو به ما رسد نگون ساز کنید

 


ادامه مطلب ...
نویسنده: بهرام بالوانه - ۱۳٩٢/۳/٢٦

گل زرد و گل خیری

درخت بید وباد شبگیری

گل زرد و گل دورو،

 

گل سرخ و پر تیهو،

گل سوری  و پر نارو


نویسنده: بهرام بالوانه - ۱۳٩٢/٢/۱٥

 

هرچه راه رفتیم دیدیم راه کج رفتار کج

شهرها کج جاده ها کج کوچه وبازار کج

مال کج ، کالاکج و مشتری و دلال کج

پول کج سرمایه کج دلار و دینار کج

سنگ ها کج خشت ها کج قالب و تهداب کج

نقشه ها کج خط کش و انجنیر و پرکار کج

دکتر کج  نسخه و دارو و درمان جمله کج

چشم ها کج گردن و دست وسر بیمار کج

دوستان آیا به منزل میرسد این بار کج؟!

من نمی دانم چرا ما اینچنین کج گشته ایم

یا به اینسان ساخت مارا صانع و معمار کج ؟!

سخت بیزارم ازین کجگردشی و کجروی

سخت میخواهم بسوزم این همه بسیار کج

نویسنده: بهرام بالوانه - ۱۳٩٢/٢/۱۳

معدن آق دربند

از راست به چپ: آقایان جواد شهریاری- رشیدیانفر - ذوقی نیا

غم دنیا نخواهد یافت پایان                      خوشا در بر رخ شادی‌گشایان

خوشا دل‌های خوش، جان‌های خرسند     خوشا نیروی هستی‌زای لبخند

خوشا لبخند شادی‌آفرینان                      که شادی روید از لبخند اینان

نمی‌دانی- دریغا- چیست شادی      که می‌گویی: به گیتی نیست شادی

نه شادی از هوا بارد چو باران             که جامی پر کنی  از جویباران

نه شادی را به دکان می‌فروشند            که سیل مشتری بر آن بجوشند

چه خوش فرمود آن پیر خردمند              وزین خوشتر نباشد در جهان پند

اگر خونین دلی از جور ایام                  « لب خندان بیاور چون لب جام» 

به پیش اهل دل گنجی‌ست شادی      که دستاورد بی‌رنجی ست شادی

به آن کس می‌دهد این گنج گوهر                که پیش آرد دلی لبخندپرور

به آن کس می‌رسد زین گنج بسیار            که باشد شادمانی را سزاوار

نه از این جفت و از آن طاق یابی               که شادی را به استحقاق یابی

جهان در بر رخ  انسان نبندد                  به روی هر که خندان است خندد

چو گل هرجا که لبخند آفرینی                   به هر سو رو کنی لبخند بینی

چه اشکت همنفس باشد، چه لبخند         ز عمرت لحظه لحظه می‌ربایند

گذشت لحظه را آسان نگیری                  چو پایان یافت پایان می‌پذیری

مشو در پیچ و تاب رنج و غم گم               به هر حالت تبسم کن، تبسم!

نویسنده: بهرام بالوانه - ۱۳٩۱/۱٢/٢۳

بوی باران بوی سبزه بوی خاک
 شاخه های شسته باران خورده پاک
 آسمان آبی و ابر سپید
 برگهای سبز بید
 عطر نرگس رقص باد
 نغمه شوق پرستو های شاد
 خلوت گرم کبوترهای مست
 نرم نرمک می‌رسد اینک بهار
 خوش به حال روزگار
 خوش به حال چشمه ها و دشت ها
 خوش به حال دانه ها و سبزه ها
 خوش به حال غنچه های نیمه باز
 خوش به حال دختر میخک که می خندد به ناز
 خوش به حال جام لبریز از شراب
 خوش به حال آفتاب
 ای دل من گرچه در این روزگار
 جامه رنگین نمی پوشی به کام
 باده رنگین نمی نوشی ز جام
 نقل و سبزه در میان سفره نیست
 جامت از ان می که می باید تهی است
 ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم
 ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
 ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار
 گر نکوبی شیشه غم را به سنگ
 هفت رنگش می شود هفتاد رنگ

 فریدون مشیری

نویسنده: بهرام بالوانه - ۱۳٩۱/۱٢/۱٤

در کنار گلبنی خوش رنگ وبو طاووس زیبا

با پر صد رنگ خود مستانه زد چتری فریبا

از غرورش هر چه من گویم یک از صدها نگفتم

نکته ای در وصف ان افسونگر رعنا نگفتم

تاج رنگینی به سر داشت

خرمنی گل جای پر داشت

در میان سبزه هر سو

بی خبر از خود گذر داشت

هر زمان بر خود نظرش بود سراپا

نخوتش افزون شد از ان چتر زیبا

بی خبر از کار دنیا

من که خود مفتون هر نقش و جمالم

هر زمان پایبند یک خواب و خیالم

خوش بدم گرم تماشا

چو شد ز شور او

فزون غرور او

پای زشتش شد هویدا

هر کسی در این دنیا باشد اسیر زشت و زیبا

من همان طاووس مستم

چتر خود نگشاده بستم

یک جهان ذوق و هنر هستم ولی با صد دریغا

سینه ای بی کینه دارم

روح چون ایینه دارم

گنج شعر و شور و حالم

این همه نقدینه دارم

جلوه ی ان مرغ شیدا

گفته ی جان پرور من

پای ان طاووس زیبا این دل بی دلبر من

 

ترانه:معینی کرمانشاهی

نویسنده: بهرام بالوانه - ۱۳٩۱/۱٢/٤

         از عدم مارا فرا خواندند تا آدم شویم

          از بهشت عدن هم راندند تا آدم شویم

         

         بذر این نه آسمان بنشانده در یک مشت خاک

          باز روی خاک بنشاندند تا آدم شویم

         

              خاک را در گردش آوردند دور آفتاب

         گاه این گهواره جنباندند تا آدم شویم

      

            بهر پرواز تخیل گنبدی آراستند

          بر سر ما اختر افشاندند تا آدم شویم

  

         صد رسول و صد ولی الله برانگیختند

          صد صُحُف از آسمان خواندند تا آدم شویم

 

          مادران بر خاک خاموش  خون دل بگریستند

          با تولی زنده گرداندند تا آدم شویم.

 

نویسنده: بهرام بالوانه - ۱۳٩۱/۱٢/٢

 

روبهی می دوید از غم جان                

روبه دیگرش بدید چنان

 

گفت: خیر است، باز گوی خبر                   

گفت: خر گیری می کند سلطان

 

گفت: تو خر نه ای، چه می ترسی             

گفت: دانم، و لیکن مدّعیان

 

می ندانند و فهم می نکنند                      

خر و روبهشان بُوَد یکسان

 

زان همی ترسم ای برادر من                     

 که چو خر بر نهندمان پالان

انوری

                                                                            انوری

نویسنده: بهرام بالوانه - ۱۳٩۱/۱٢/۱۳

 

نمی بینی چه زیباست  دشت با گلهای بهاری

گلها میخشکند  از زردی سبزه ها خبر نداری

داد صد طعنه با سنگ ،دلی گفت بیخیالش شو

گفت تویی آن باز شکاری ناچار منم کبک فراری


ادامه مطلب ...
نویسنده: بهرام بالوانه - ۱۳٩۱/۱۱/۱٠

تیر آرش در کمانم...نام ایران بر زبانم...

قله ها در زیر پایم...کهکشانها آشیانم...

سرکشم چون کوه آتش آتشم... آتشفشانم...

چون سیاوش پاک پاکم...همچو رستم پهلوانم...

کاوه ام آزاده مردم...تار و پود کاویانم...

من زماد و از هخایم...از ارشک ساسانیانم...

مازیارم...بابکم...من رهبر آزادگانم...

جشن یلدا جشن نوروز...هم سده هم مهرگانم...

نور خورشید نور چشمم...آسمانها زیر پایم...

زاده پاک اهورا...از نژاد آریایم...

نویسنده: بهرام بالوانه - ۱۳٩٠/۱۱/۱٤

خورشید ز ابر تیره دهد روی گاه‌گاه
چو نان حصارئی که گذر دارد از رقیب

یک چند روزگار جهان دردمند بود
به شد که یافت بوی سمن باد را طبیب

باران مشک‌بوی ببارید نوبنو
وز برف برکشید یکی حله‌ی قصیب

کنجی که برف همی داشت گل گرفت
هرجو یکی که خشک همی بود شد رطیب

لاله میان کشت بخندد همی ز دور
چون پنجه‌ی عروس بحنا شده خضیب

بلبل همی بخواند در شاخسار بید
سار از درخت سرو مر او را شده هجیب

صلصل به سرو بن بر با نغمه‌ی کهن
بلبل به‌شاخ گل بر با لحنک غریب

اکنون خورید باده و اکنون زئید شاد
کاکنون برد نصیب حبیب از بر حبیب

نویسنده: بهرام بالوانه - ۱۳٩٠/۱۱/۱٤

گفت دانایی که گرگی خیره سر                                                             

هست پنهان در نهاد هر بشر

لاجرم جاریست پیکاری سترگ                                                   

 روز و شب ما بین این انسان و گرگ

زور بازو چاره ی این گرگ نیست                                                     

 صاحب اندیشه داند چاره چیست

ای بسا, انسان رنجور پریش                                                        

  سخت پیچیده گلوی گرگ خویش

وی بسا, زور آفرین مرد دلیر                                                            

هست در چنگال گرگ خود اسیر

هر که گرگش را در اندازد به خاک                                                   

 رفته رفته می شود انسان پاک

وآنکه از گرگش خورد هر دم شکست                                              

گرچه انسان مینماید, گرگ هست

وآنکه با گرگش مدارا میکند                                                                

 خلق و خوی گرگ پیدا میکند

در جوانی جان گرگت را بگیر                                                           

وای گر این گرگ گردد با تو پیر

روز پیری, گر که باشی همچو شیر                                                               

 ناتوانی در مصاف گرگ پیر

مردمان گر یکدیگر را می درند                                                              

    گرگ هاشان رهنما و رهبرند

این که انسان هست این سان دردمند                                                            

 گرگها فرمانروایی می کنند

وآن ستمکاران که باهم محرمند                                                             

 گرگ هاشان آشنایان هم اند

گرگ ها همراه و انسان ها غریب                                                     

   با که باید گفت این حال عجیب

از فریدون مشیری

نویسنده: بهرام بالوانه - ۱۳٩٠/٩/٢٧

بهرام گور پادشاه معروف ساسانی که در تاخ به بهرام پنجم مشهور است از ۴۲۰ تا ۴۳۸ ه میلادی سلطنت کرده است. از زندگی پرتنعم و جنگاوری ها و خوش گذرانی های او داستان های بسیار گرد آمده که بخش عمده ی آن ها از کتاب های پهلوی نقل شده است .

اگر گفته ی همه ی مؤلفان و پژوهشگران تاریخ ادبیات ایران و تذکره‌نویسان پذیرفته آید که نخستین شعر فارسی- و لو درهم شکسته و بدون آهنگ عروضی- از آن اوست، پس بهرام‌گور را باید نخستین شاعر شعر (پهلوی با دری آمیخته به عربی) دانست که در مقام سلطنت به نظم کلام پرداخته است. نورلدین محمد عوفی صاحب کتاب مشهور لباب‌الباب گوید:

«اول کسی که شعر پارسی گفت بهرام گور بود… وقتی، ‌آن پادشاه در مقام نشاط و موضع انبساط این چند کلمه ی موزون به لفظ را راند: منم آن شیر گله، منم آن پیل یله / نام من بهرام گور، کنیتم بوجبله

اما تا ‌زمان عوفی و کتاب لباب‌الباب بیت مزبور مراحل تکامل بسیار طی ‌کرده، به تدریج به وزن عروضی انتقال یافته است و گرنه آن چه برای نخستین‌بار در المسالک و المالک ابن خرداذبه آمده است با این بیت قابل مقایسه نیست، وی در  ذیل شلنبه گوید:«بهرام ‌گور گفته است:‌‌ منم شیر شلنبه و منم ببر یله» .

شمس‌الدین محمد قیس‌الرازی مصنف المعجم فی معاییر شعر هایالجعم گوید:«و همچنین ا‌بتداء شعر پارسی را به بهرام گور نسبت می‌کنند. . . و آن چه عجم آن را اول شعر های پارسی نهاده‌اند و به وی نسبت کرده اینست:

منم آن پیل دمان و منم آن شیر یله / نام من بهرام گور و کنیتم بوجبله

و در برخی کتاب های فرس دیده‌ام که علمای عصر بهرام، هیچ چیز از اخلاق و احوال او مستهجن ندیدند الا قول شعر. پس چون نوبت پادشاهی بدو رسید و ملک بر وی قرارگرفت، آذرباذزرادشتان حکیم پیش وی آمد و در معرض نصیحت گفت: ای پادشاه بدانک انشاء شعر از کبار معایب و دنی عادت پاذشاهانست. . .

بهرام گور از آن بازگشت و پس از آن شعر نگفت و نشنود و فرزندان و اقارب خویش را از آن منع کرد .»

دولتشاه‌ بن علاءالدوله سمرقندی در تذکره یالشعراء خود که در حدود سال ۹۸۲ نوشته شده است، می‌نویسد: «علماء و فضلا، به زبان فارسی قبل از اسلام، شعر نیافته‌اند… اما در افواء افتاده که اول کسی که شعر گفت به زبان فارسی بهرام گور بود و سبب، آن بود که او را محبوبه[ای] بود که وی را دلارام چنگی می‌گفته‌اند… و بهرام، بدو عاشق بود و آن کنیزک را دایم به تماشای شکارگاه بردی و دوستکامی و عشرت، به هم کردی. روزی بهرام به حضور دلارام در بیشه به شیری درآویخت و آن شیر را دو گوش گرفته بر هم بست و از غایت تفاخر، بر زبان بهرام‌ گذشت که: منم آن پیل دمان و منم آن شیر یله و هر سخنی که از بهرام واقع شدی دلارام به مناسبت آن جوابی گفتی. بهرام گفت:جواب این  داری؟ دلارام مناسبت این بگفت: نام، بهرام ترا و پدرت بوجبله. پادشاه را آن طرز کلام به مذاق افتاد».

* همان گونه که دیده می‌شود در ا‌نتساب نخستین بیت فارسی به بهرام‌گور اختلافی در روایات نیست‌ و آن چه هست مربوط به واژه های تشکیل‌دهنده بیتی است که بر زبان بهرام گور یه معشوقه‌اش دلارام رانده شده است.

نویسنده: بهرام بالوانه - ۱۳٩٠/۳/۱۳

وقتی بر ماه بنگرم، روی توام آید بیاد
دود آه را بنگرم موی توام آید بیاد
**********
وقتی بینم عاشقی دیوانۀ جانانـۀ
آن طپیدن های دل سوی توام آید بیاد
**********
چون ببینم بلبل آشفتۀ در بوستان
این دل آشفته در کوی توام آید بیاد
**********
گه که بینم آتش و آن شعله سوزان او
آن نگاه شعله ور، خوی توام آید بیاد
**********
چون نظر افتد مرا هر گه بر سرو سهی
آن قد سروت بتا،روی توام اید بیاد
**********
هر زمان بویم گلی اندر میان گلستان
عطر آن گیسوی خوشبوی توام آید بیاد
**********
وقتی بینم دانۀ بادام در نزد "وثیق"
ناگهان چشمان جادوی توام آید بیاد
**********

وثیق

نویسنده: بهرام بالوانه - ۱۳٩٠/٢/٥

دل اگر بشکست پیوندش زنید
باخطوط رشته ها بندش زنید

نیست ممکن صفحه ً آغاز آن
گر بصد افسون و نیرنگش زنید

آهن و سنگی نباشد پاره دل
همچو با لطف سخن رنگش زنید

دل ندارد نسبتی با شیشه ها
خون رود از دل اگر سنگش زنید

انس گیرد ناز جولان بتان
رقص بسمل ساز و آهنگش زنید

گر توانی غنچه کن این پاره دل
نشکنی او را نه زهرخندش زنید

نویسنده: بهرام بالوانه - ۱۳٩٠/۱/٢٧

امروز بیا ترانه خوانی بکنیم
با سبزه و آب همزبانی بکنیم
عید است و غبار غم گرفته است دلم
ای اشک بیا خانه تکانی بکنیم

آیینهء روزگار لبخند خداست
آرامش سبزه زار لبخند خداست
از عطر نگاه باغها دانستم
نام دگر بهار لبخند خداست

نویسنده: بهرام بالوانه - ۱۳۸٩/۱٢/٢٦

امشب خیالِ دل به سفر می برد مرا
دستم گرفته سوی خطر می برد مرا

از حلقه های موی پریشانِ روزگار
چشمت به شهرِ شور و شرر می برد مرا

امشب هوای شعرِ ترِ عاشقانه ای
تا سُکر دلنشینِ سحر می برد مرا

با گونه های گل زده از شرمِ عاشقی
یادِ لبت به کانِ گهر می برد مرا

امشب دلم به بزمِ دلت دل نمی زند
بر درگهِ تو تا لبِ در می برد مرا

دستت به گردنِ غزلم حلقه می زند
تا اوجِ قله های قمر می برد مرا

دل با تمام حوصله و بُرد باری اش
امشب به خلوتِ تو به سر می برد مرا
 

نویسنده: بهرام بالوانه - ۱۳۸٩/۸/۱٢

مینیاتور01

الا..، ای نکهت سکرآور گل
جمال دلکش و خوش منظر گل
ترا گل خواندم اما بس خطا شد
که داری صورتی زیبا تر از گل
***

دلم چون قایقی بی بادبان بود
به سوی ساحل عشقت روان بود
میان جزر ومد گیسوانت
سوار موج های سر گران بود

***

شاداب تر از طراوت گلهائی
چون چشمه نوش سر به پا غوغائی
بر سبز ترین دامنه در کوهستان
تو شوکت صد شاخ گل رعنائی

***

زیبا چو گل ِ بهاره می آئی ،یار
با دامنی از ستاره می آئی ، یار
پیراهن خورشید به تن پوشیدی
با عالمی از شراره می آئی ، یار

***


 مینیاتور02

دل من مثل دشت لخت شالی است

همه جوبارهاش از آب خالی است

 

به دریا بردمش سودی نبخشید

دلم در آستان خشکسالی است

***

دلا ای حاصل تنهایی من

بیابانگرد من صحرایی من

 

من اینجا طاقت ماندن ندارم

کجا رفتی دل دریایی من؟


 
نویسنده: بهرام بالوانه - ۱۳۸٩/۸/٤
شب چو در بستم و مست از می نابش کردم
ماه اگر حلقه به درکوفت، جوابش کردم

دیدی آن ترک ختا دشمن جان بود مرا
گرچه عمری به خطا دوست خطابش کردم

منزل مردم بیگانه چو شد خانه چشم
آن قدر گریه نمودم که خرابش کردم

شرح داغ دل پروانه چو گفتم با شمع
آتشی در دلش افکندم و آبش کردم

غرق خون بود و نمی مرد ز حسرت فرهاد
خواندم افسانه شیرین و به خوابش کردم

دل که خونابه غم بود و جگرگوشه درد
بر سر آتش جور تو کبابش کردم

زندگی کردن من مردن تدریجی بود
آنچه جان کند تنم، عمر حسابش کردم


"فرخی یزدی"

نویسنده: بهرام بالوانه - ۱۳۸٩/٧/٢٦



 قامتش چون کوهسارش استوار
قلب او چون رودبارش بی‏قرار

چشم‏های مهربانش غرق نور
حرف‏هایش سبز ـ سبز و پر غرور


قامتش یعنی خدا مرد آفرید
چهره‏اش یعنی خدا درد آفرید


حرف‏هایش چون زلال آفتاب
غرق پاکی و صداقت مثل آب


چهره‏اش معصوم غرق مهر و نور
چهره‏اش پر درد، اما پر غرور

سال‏ها امید می‏دادی به ما
وعده خورشید می‏دادی به ما

****************

پدر را کوه مشکلهاست بر دوش 

 پدر آتشفشان سرد وخاموش


پدر میعاد گاه اشک و لبخند 

 پدر محکم پدر کوه دماوند


پدر جاری پدر نبض حیاتم 

 پدر آنکس که می بخشد ثباتم

پدر بعد از خدا تنها پناهم 

 پدر دلگرمی من تکیه گاهم

 
اگر چه راه تاریک وسیاه است 

 پدر تا کاروان سالار راه است


ندارم هیچ ترس از پیچ و خم ها 

 ندارم غصه بهر بیش کم و ها



ادامه مطلب ...
نویسنده: بهرام بالوانه - ۱۳۸٩/٧/٢۱

آسمان را گفتم
می توانی آیا
بهر یک لحظه ی خیلی کوتاه
روح مادر گردی ؟
صاحب رفعت دیگر گردی ؟
گفت: نی نی هرگز
من برای این کار
کهکشان کم دارم
نوریان کم دارم
مه و خورشید به پهنای زمان کم دارم


ادامه مطلب ...
نویسنده: بهرام بالوانه - ۱۳۸٩/٦/٢٠

ولی ترسیدم از گل خندهٔ باغ

که دانم رقص کبک از جستن زاغ

فراغ دل مرا از صد یکی بود

هوس بسیار و فرصت اندکی بود

 

الا ای کبک دری کبک مستم

 میان این همه دل بر تو بستم

همه کبک ها رفتند به کوهسار

ولی من در بند و پابند تو هستم 

شاهین به کمین است به نخجیر

در خانه ام باش و جایی گیر

در این دنیای پر غصه و افسوس

تنها کبک مستم تو بخوان خروس

عکس بالا کبکهای خانگی خودم هست.

از دوستان و خوانندگان دعوت میکنم در ادامه مطلب راجع به کبک بیشتر بخوانید:


ادامه مطلب ...
نویسنده: بهرام بالوانه - ۱۳۸٩/٦/۱۸

خروس

دیگر این پنجره بگشای که من
به ستوه آمدم از این شب تنگ،
دیرگاهی ست که در خانه ی همسایه ی من خوانده خروس.
وین شب تلخ عبوس
می فشارد به دلم پای درنگ.
دیرگاهی ست که من در دل این شام سیاه
مانده ام چشم به راه
همه چشم و همه گوش
مست آن بانگ دل آویز که می آید نرم
محو آن اختر شب تاب که می سوزد گرم
مات این پرده ی شبگیر که می بازد رنگ
آری این پنجره بگشای که صبح
می درخشد پس این پرده ی تار
می رسد از دل خونین سحر بانگ خروس
وز رخ آینه ام می سترد زنگ فسوس
بوسه ی مهر که در چشم من افشانده شرار
خنده ی روز که با اشک من آمیخته رنگ

نویسنده: بهرام بالوانه - ۱۳۸٩/٦/٥

-       یاد دارم در غروبی سرد سرد

-       می گذشت از کوچه ما دوره گرد

-       داد میزد: کهنه قالی می خرم

-       دست دوم جنس عالی می خرم

-       کاسه و ظرف سفالی می خرم

-       گر نداری کوزه خالی می خرم

-       اشک در چشمان بابا حلقه بست

-       عاقبت آهی کشید بغضش شکست

-       اول ماه است و نان در سفره نیست

-       ای خدا شکرت ولی این زندگیست؟

-       بوی نان تازه هوشش برده بود

-       اتفاقا مادرم هم روزه بود

-       خواهرم بی روسری بیرون دوید

-       گفت آقا سفره خالی می خرید؟!

نویسنده: بهرام بالوانه - ۱۳۸٩/٥/٢۸

در امید به رویم بسته بود و بسته تر شد
صدای قلب من امشب خدایا آهسته تر شد
ز دست آشنایان خسته بود و خسته تر شد


دلم دیگر نگوید قصه های عاشقانه
از آن بی مهری یار و از این رنج زمانه
زبان دل بسته بود و بسته تر شد


دلم لبریز از غم،چنان پاییز از غم
چو مینای شکسته،خون ز دل می ریزه از غم


خدایا سرد و تاریکه دگر کاشانه ی دل
کسی جز غم کجا سر زد بر این ویرانه ی دل
چه شبهایی که غم مهمان من بود تا سحر شد


نمی بینم وفا در جمع مشتاقان دریغا
نمی پاشد ز هم دنیا چرا دیگر خدایا
به درگاهت چه کردم اشک و آهم بی اثر شد؟

نویسنده: بهرام بالوانه - ۱۳۸٩/٥/٢٢

خون گریه کند ، نیاز دارد دلشان            

کی؟ آمده تا که باز دارد دل شان

امروز هوای کوچه هاشان ابریست          

ای چرخ فلک ، جواز دارد دلشان

 

*****

 

لب روی لب سکوت بگذار ای مرد       

هق هق نکن وگریه ،  نگهدار ای مرد

دنیاست همین از همه باید بکشی          

صد بار به تو گفتم و « بردار» ای مرد

 

*****

واکن گره عبوس چشمانت را           

در آینه ها ببوس چشمانت را

خاموش شدم ، دوباره روشن کن    

آتشکده ی مجوس چشمانت را

 

*****

دیریست که شعر و شاعری رابطه ای ست     

بیچاره شعور شاعران در ته لیست

تا عنصریان روزگاران هستند             

خیام برو ، حافظ دیوانه نایست

نویسنده: بهرام بالوانه - ۱۳۸٩/٤/۱

 

 

از سنگ و دل و سنگ و گل و سنگ و صفا پر

از غلـغلــه ی سنـگ، کمــر تنـگ و فضــــا پر

 

چـون زخمـه ی تمبــور، روان، سنـگ سرِ سنگ

چــون سینـــه ی دوتـــار ز کهســـار صـــدا پر

 

گه سنگ و گهی بره و گه سنگ و گهی کبک

از جــان و تـن و خـال و خط و نـای نــوا پر

 

هـر مجتمـع سنگ، خلیج بـط و قـویی است

هــر ربــع کمــر از تپـش ارض و سمـــا پر

 

تـا ابــر، کتــل در کتــل امــواج نهنگـست

هـــر خطــه ی ایـن بـــرّ ز اقلیــم جــدا پر

 

از سنگ، کهســتان چو دبستـان فـرشته

تـا مکتب خـورشـید، ز پـاکیـزگیهــا پر

 

در سنگ، طــراوت زده لبخنـد چـو کفتــر

چـون طبلـه ی  سیتار ز «تـن تـن تننـا» پر

 

سنگست گلستـان گـره، سبـزه چـو قــالی

از شـاخ و گل و مــرغ، شبستـان خــدا پر

 

صــد قــافلــه ی گــردنــه و جلگـــه و قلــه

از هی هی جـان و جگــر و سینـه ی مــا پر

 

غلام حیدر یگانه

 

نویسنده: بهرام بالوانه - ۱۳۸٩/٢/۳٠

«ای ساربان که می‏روی

ای ساربان که شترها را می‏رانی و می‏بری

به کجا می‏روی

خانه‏ات سوخت

کاشانه‏ات سوخت

زاغ سیاه بر آشیانه‏ات نشست

خانه و کاشانه و آشیانه‏ات سوخت.

سوختیم، سوختیم، ای کاش بسوزید

در خانه گلی ماندیم

ای کاش در خانه گلی بمانید.»

«ای سوار اسب کهر

به کجا می‏روی

یارت ماند

دلدارت ماند

قوچ و شکارت ماند

بوس و کنارت ماند

به کجا می‏روی؟»

نویسنده: بهرام بالوانه - ۱۳۸٩/۳/٧

در من ترانه های قشنگی نشسته اند

 انگار از نشستن   بیهوده  خسته اند

انگار سالهای  زیادی ست  بی جهت

 امید  خود  به این دل ِ دیوانه  بسته اند

ازشور و مستی   پدران ِ  گذ شته مان

 حالا به من رسیده و در من نشسته اند ...

 من باز گیج می شوم از موج واژه ها

 این بغضهای تازه که در من شکسته اند

 من گیج گیج گیج ،  تورا  شعر می پرم

 

اما تمام پنــــجره ها ی تــو بستـــه اند

اسرین

نویسنده: بهرام بالوانه - ۱۳۸٩/٢/٢۳

با دلم سازش کنید ار اینچنین وا مانده است

عاشقان کاری کنید اینجا کسی جا مانده است

این قناری در فقس با این صدای خسته اش

روزگاری داشت روزی گرچه اینجا مانده است

آرزو هایش همه در عاشقی بر باد رفت

حال و روزش را ببین تنهای تنها مانده است

جغد ویرانی دلم را با ملامت ها گذاشت

جغد بد نامی چرا در خانه ما مانده است

تا بنمالد این دلم در ماتم دوری دوست

داغ دوری در دل من تا کجا ها مانده است

نویسنده: بهرام بالوانه - ۱۳۸٩/٢/۸

 

زندگی

دلا داری سر بارندگی را

هوای می خوش بخشندگی را

دلها خود را بدریا می سپاری

عجب جدی گرفتی زندگی را

 

کوچه بُن بست

دگر از خندۀ دلها خبر نیست

لبی از چشمه ای احساس تر نیست

مگر جز کوچۀ بُن بست این شهر

بسوی زندگی راه دگر نیست

کوچۀ دلگیر

اگر کردی بهارا  یاد ما را

هوای کوی غم آباد  مارا

بگیر از کوچۀ دلگیر پائیز

سراغ منزل فریاد  ما را

نگاه بیگانه

دل باغ تماشا را شکستی

بلور آرزو ها را شکستی

نگاه خویش را بیگانه دیدی

چرا آئینه ما را شکستی

 

هوس بازی

تماشا کن هوس بازی ما را

در آغوش قفس بازی مارا

وطن آتش گرفتی بس که دیدی

بهر ناکس و کس بازی ما را

 

وبلاک دل

به پایت عمر خود را خاک کردیم

برایت سینه ها را چاک کردیم

به وبلاک دل ما سر زن ای عشق

که ویروس هوس را پاک کردیم

غم من

غم من رنگ دوران را عوض کرد

لباس  نوبهاران  را عوض کرد

ببین توفان آهم را که امشب

مسیر باد وباران را عوض کرد

نوش جان

شنیدم گرچه صد بار از دهانت

که هستم تا که هستم همزبانت

ولی من تشنه بر گشتم زدریا

زدی آخر بجانم نوش جانت

 

نویسنده: بهرام بالوانه - ۱۳۸٩/٢/۱

پیغام گیر فردوسی

 
نمی باشم امروز اندر سرای
که رسم ادب را بیارم به جای
پیغامت را خواهم داد  جواب
چو فردا روز بر آید بلند آفتاب


پیغام گیر خیام


این چرخ فلک عمر مرا داد به باد
ممنون توام که کرده ای از من یاد
رفتم سر کوچه منزل کوزه فروش
می بنوشم سپس جوابت خواهم داد



پیغام گیر منوچهری


از شرم به رنگ باده باشد رویم
در خانه نباشم که سلامی گویم
بگذاری اگر پیغام پاسخ دهمت
زان پیش که همچو برف گردد رویم



پیغام گیر مولانا


هر سماع از خانه ام رفتم برون.. رقصان شوم
شوری برانگیزم به پا.. خندان شوم شادان شوم
برگو به من پیغام خود..هم نمره و هم نام خود
فردا تو را پاسخ دهم..جان تو را قربان شوم




پیغام گیر بابا طاهر

 
تلیفون کرده ای جانم فدایت
الهی مو به قوربون صدایت
چو از صحرا بیایم نازنینم
فرستم پاسخی از دل برایت




پیغام گیر حافظ

 
رفته ام بیرون من از کاشانه ی خود غم مخور
تا مگر بینم رخ جانانه ی خود غم مخور

بشنوی پاسخ ز حافظ گر که بگذاری پیام
زآن زمان کو باز گردم خانه ی خود غم مخور



پیغام گیر سعدی

 
از آوای دل انگیز تو مستم
نباشم خانه و شرمنده هستم
به پیغام تو خواهم گفت پاسخ
فلک را گر فرصتی دادی به دستم






پیغام گیر نیما


چون صداهایی که می آید
شباهنگام از جنگل
از شغالی دور
گر شنیدی بوق
بر زبان آر آن سخن هایی که خواهی بشنوم
در فضایی عاری از تزویر
ندایت چون انعکاس صبح آزا کوه
پاسخی گیرد ز من از دره های یوش



پیغام گیر شاملو

 
بر آبگینه ای از جیوه ء سکوت
سنگواره ای از دستان آدمیت
آتشی و چرخی که آفرید
تا کلید واژه ای از دور شنوا
در آن با من سخن بگو
که با همان جوابی گویم
تآنگاه که توانستن سرودی است



پیغام گیر سایه


ای صدا و سخن توست سرآغاز جهان
دل سپردن به پیامت چاره ساز انسان
گر مرا فرصت گفتی و شنودی باشد
به حقیقت با تو همراز شوم بی نیاز کتمان



پیغام گیر فروغ


نیستم.. نیستم..اما می آیم.. می آیم ..می آیم
با بوته ها که چیده ام از بیشه های آن سوی دیوار می آیم.. می آیم ..می آیم
و آستانه پر از عشق می شود
و من در آستانه به آنها که پیغام گذاشته اند
سلامی دوباره خواهم داد

ضمنا این اشعار از خود من نیست منبع آن را هم نمیدانم قبلا ثبت کرده بودم.

 

نویسنده: بهرام بالوانه - ۱۳۸٩/۱/۱۳

 

غنچه با دل گرفته گفت
زندگی
لب زخنده بستن است
گوشه ای درون خود نشستن است
گل به خنده گفت
زندگی شکفتن است
با زبان سبز راز گفتن است
گفتگوی غنچه وگل از درون با غچه باز هم به گوش می رسد
تو چه فکر میکنی
کدام یک درست گفته اند
من فکر می کنم گل به راز زندگی اشاره کرده است
هر چه باشد او گل است
گل یکی دو پیرهن بیشتر ز غنچه پاره کرده است.

                                                             

 

  قیصر امین پور

نویسنده: بهرام بالوانه - ۱۳۸۸/۱٢/٩

 

مرا زان بهاران که در یاد مانده

برافتادن سرو وشمشاد مانده

کسی هم نداند که آنجا درختی

رها از تبرهای بیداد مانده

کسی هم نگوید که دیواری آنجا

زتوفان بیداد آباد مانده

اگر سنگ ماندست ، سنگ سیاهی

نشانی ارواح ناشاد مانده

نه شمعی به بالین جامیست برپا

نه نقشی زانگشت بهزاد مانده

ازین گورکنها یکی کوهکن نی

کجامردی ازنسل فرهاد مانده ؟

نپرسد کسی زان تبار تکبر

چه خواهند ازان خاک برباد مانده

 زمظلومی ِ آن کبوتر بنالم  

که دربین شاهین و صیاد مانده  

شاعر: دکتر اسداله غریب

 
نویسنده: بهرام بالوانه - ۱۳۸۸/۱۱/۳٠

قومی متفکرند اندر راه دین 

 قومی به گمان فتاده در چاه یقین 

میترسم از آن که بانگ آید روزی 

 کای بیخبران راه نه آنست و نه این 

از خیام

وبه بیان برتراندراسل:

مشکل دنیا این است که

 احمق ها کاملا از خود یقین دارند

و آنها که داناترند سرشار از شک و تردیدند.

 

 

نویسنده: بهرام بالوانه - ۱۳۸۸/۱۱/۱٧

قدیمی ترین نمونه «شعر» در مملکت ایران، «گاثا» یعنی سرودهای منظومی است که در آن ها زرتشت، پیامبر ایرانی، مناجات ها و درودهای خود را در پیشگاه «اهورا - مزدا» یگانه و بزرگ ترین خدایان و خالق زمین و آسمان عرضه داشته است.
این سرودها به قطعه های سه لختی (سه شعری، یا به اصطلاح امروز سه مصراعی) تقسیم شده است، و هر لخت یا شعر، از 16 هجا تشکیل شده، و در هجای نهم توقف و بعد از هجای چهارم سکوت دارد. و بعضی دارای قطعه های چهار لختی است که یازده سیلاب دارد و سکوت، بعد از سیلاب چهارمی است
.
به همین تقدیر بعضی چهارده هجایی و بعضی دوازده هجایی و برخی از اشعار بلند، نوزده هجایی است
.
این اشعار بلند دارای سکوت است، یکی بعد از سیلاب هفتم، و یکی بعد از سیلاب چهاردهم
.
خلاصه در گاثه، قصیده یا غزل طولانی به طرز اشعار عروضی دیده نمی شود، بلکه نوعی از ترکیب بندهای بدون بند است، و از 19 - حداعلی - و11 - حداقل - سیلاب زیادتر و کمتر ندارد
.
ما راجع به شعر عروضی و اقسام آن، در جای خود باز به این قسمت اشاره خواهیم کرد
.
زبان گاثا، زبانی است بسیار قدیم و اخیرا عقاید عموم به این نکته نزدیک می شود که زبان گاثه، زبان مردم قدیم ایران است که در بلخ و بلاد شرقی ایران سکونت داشته اند، و درباره ی خود زردشت هم تردید است که آیا از مردم سیستان یا بلخ باشد یا آذربایجان
.
از این رو تعجب نیست که زبان اوستا با زبان سنسکریت و ویدا کتاب مذهبی و ادبی برهمنان، این قدر به هم نزدیک است
.
در عصر ساسانیان هم، شعر در ایران به طریقه ی گاثه زردشت رایج بوده است
.
اشعاری که متعلق به کتب مانی است و از اوراق مکتشفه تورفان به دست می آید که به زبان پهلوی مشرقی گفته شده است، مثل اشعار مذکور در گات هاست، یعنی در میان آن ها قطعات 12 هجایی است که در هجای پنجم سکوت دارد و هر یک دارای شش یا پنج لخت است، و مانند اشعار گاثه بدون قافیه است. آنچه تا به حال از تفحصات به دست آمده است در ایران ساسانی سه قسم شعر را نام برده اند
:
الف) سرود : که مختص آفرین خدایان و شاهنشاه و مختص مجالس رسمی بوده و با آهنگ موسیقی توام خوانده می شده است
.
از پلهبد «باربد» خواننده و شاعر معروفی نام می برند و سرودهای خسروانی او در الحان 365 گانه، به عدد ایام سال، و سرودهای سی گانه ی او به عدد ایام ماه، در کتب ادب و لغت ذکر شده است
.
ما دو نمونه از سرودهای هجایی که به اغلب احتمالات شباهتی به سرودهای عهد ساسانی داشته در دست داریم، یکی سرود سه لختی است که آن را «خسروانی» نام، شاعر معاصر رودکی، گفته و دیگر «سرود کرکویه» است که در تاریخ سیستان ذکر شده است
.
ب) چکامک : که در متون مکرر ذکر آن آمده و معلوم است که همین کلمه بعدها در ادبیات دوره اسلامی به «چکامه» تبدیل گردیده است، یعنی گاف آخر آن، مانند گاف «بندک» و «خستک» و «خانک» به «ها» هوز بدل شده و به این صورت در آمده است. بعید نیست که «چامه» نیز مخفف چکامه باشد، هر چند در کتاب لغت گوید : «چامه قصیده را گویند و چکامه غزل را» ولی به نظر می رسد که این هر دو لغت «چکامه» و «چامه» مخفف و مصحف همان «چکامک» باشد
.
چکامک را باید نوعی از اشعار ساسانی شمرد و به دلیل تفاوت اسم بی شک با «سرود» که معنای آن را دانستیم، تفاوت داشته و غیر از سرود بوده است
.
سرود، از ریشه ی فعل سرودن به معنی به «سخن یاد کردن» و مطابق لغت «ذکر» عربی است، و در زبان پهلوی لغاتی چند از ین اصل مشتق می شود. از قبیل «هوسرود» و «دش سرود» که گاهی حرف آخر آن ها به حرف بای ابجد، و گاهی به حرف «ی» بدل می شود مثل هوسروب و هوسروی، که لغت «خسرو» را به وجود آورده است و نام دو تن از شاهنشاهان ساسانی است : هوسروی کواتان (انوشیروان) و «هوسرودی اپرویز» نبیره ی انوشیروان که هر دو از همین لغت است و معنای آن «نیکنام» و دارای حسن شهرت می باشد، و در عوض آن ها «دش سروی» به معنی بد نام و قبیح الذکر است. از این رو «سرود» یعنی ذکر و یاد کردن که طبعا مراد ذکر خیر است، و قصاید مدحیه یا ستایش خدایان را سرود گفته اند، و سرود خسروانی نوعی از این قصاید مدحیه بوده است، که منسوب به «خسرو» است که گویا مراد قصاید مدحیه یا مدایح خسرو پرویز باشد. در اینجا اشاره کنیم که سرود در دوره ی اسلامی، معنای دیگری پیدا کرد، یعنی به جای تصنیف امروز استعمال شد
.
اما «چکامک» یا «چامک» علی التحقیق نوعی از سخن سنجی بوده، ولی باید دید کدام نوع بوده است ؟

گفتیم که چکامه غیر از «سرود» است، پس از شمار قصاید مدحیه خارج خواهد شد.
حالا باید دید از اقسام دیگر شعر از قبیل غزل (لیریک) یا اشعار وصفی و حماسی و یا ترانه (اشعار رقص و تصنیف) کدامیک را چکامه می گفته اند ؟

بعد از اسلام کلمات چامه و چکامه را در مورد قصاید و غزل هر دو بدون تفاوت استعمال می کنند، ولی در اواخر چنانکه گفته شد غزل را «چکامه» و قصیده را «چامه» نامیدند. و ما چندان نمی توانیم به این معنی و اصطلاح که متاخرین وضع کرده اند، اعتماد داشته باشیم.
تنها دلیل بالنسبه روشن در باب «چامه» که بدون تردید گوشه ای از پرده ی استتار را برمی دارد استعمال فردوسی در شاهنامه است
.
وی چامه را در مورد اشعار غنایی - که شامل مدح پهلوانان و توانگران و تمجید از زیبایی ممدوح باشد - مکرر استعمال کرده است، و از همه جا بیشتر در داستان بهرام گور به کار می برد
.
شاه در کسوت «اسوار» با لباس شکاری و اسب و ساز و برگ قیمتی و خادم، شبانه وارد خانه دهقان ثروتمند خوشگذرانی می شود و میهمان او می گردد. دهقان از سوار محترم که لابد یکی از مقربان دربار یا یکی از پهلوانان و سرکردگان شاهنشاه مقتدرعصر است پذیرایی گرمی کرده برای او شراب و غذای بسیار لذیذی فراهم می کند. ضمنا دختر دهقان هم در بزم به خدمت پدر و مهمان عزیز و بسیار محترم مشغول است و شاه از او خوشش می آید. دهقان به دختر می گوید : «ای آرزو (آرزو نام یکی از این دختران است) چنگ را بردار و چامه ای بنواز و مهمان ما را وصف کن

آرزو که هم چنگ نواز و هم چامه گو می باشد، و در این دو فن او را تربیت کرده اند، چنگ برداشته چامه ای می گوید و می نوازد، و این چامه در وصف مهمان پدرش و شرح زیبایی و شجاعت و رشادت مهمان است
.
از این داستان ها تصور می کنم که چامه به اشعار نیمه غنایی و نیمه وصفی و شرح داستان پهلوانان اطلاق می گردد؛ بالجمله «ویس و رامین» و «خسرو و شیرین» در عداد «چکامه» یا «چامه» محسوب می شوند، و شاید غزل و اشعار وصفی غیر حماسی یعنی وصفی بزمی را بتوان چکامه یا چامه گفت
.
همچنین قصاید اسلامی فارسی دارای تغزل و وصف هنرهای شاه از شکار، زور ِ بازو، جود، دانش و سایر هنرهای او را هم چامه یا چکامه می توان نام داد
.
پس ضرر ندارد که چکامه را به غزل صرف و چامه را به غزلی که دنباله اش وصف و مدح باشد لقب داد، همان طور که این کار را کرده اند
.
نمونه ی «چکامک» اشعار کتاب «درخت آسوریک» است که به زبان پهلوی در مناظره و مفاخره بین نخل و بز، در عهد ساسانی یا قدیم تر، گفته شده است
.
ج) ترانک، یا ترانه : هر چند هنوز در ماخذ پهلوی و اوستایی به این کلمه بر نخورده ایم، به خلاف سرود و چکامک که از هر دو نام برده شده است، اما در ماخذ قدیم ادبیات اسلامی فارسی این لغت به شکل مخفف آن «تران» بسیار دیده می شود
.
ترانه در ادبیات فارسی به دو بیتی ها و رباعیات غنایی (لیریک) نام داده شده است، و آن را از ماده ی «تر» به معنی تازه و جوان گرفته اند
.
ما تصور می کنیم که ترانه هم نوعی دیگر از اشعار عهد ساسانی بوده است، چه در عهد ساسانی ما از اسم «سرود» (مدایح عالی) و «چکامک» (اشعار وصفی و عشقی) خبر داشتیم، اما از اسم اشعار هشت هجایی که شامل هجو یا انتقاد یا عشق بوده و قافیه هم داشته و بسیار رواج داشته است، و به تصنیفات عوام امروز شبیه بوده است بی خبریم، و چنین گمان داریم که «ترانک» نام این نوع شعر بوده است، و نامیدن رباعی و دوبیتی در عهد اسلامی به این نام حدس ما را کاملا تایید می کند
.
نمونه ی قدیم ترین این نوع شعر که هنوز از لباس اشعار هشت هجایی قدیم خارج نشده، سه لخت شعر هجویه «یزید بن مفرغ» شاعر عرب است که به فارسی در اواسط قرن اول اسلامی (اوایل قرن هفتم میلادی) گفته، و در کتب ادب و تاریخ عرب ضبط شده، و ترانه ای که در هجو «اسد بن مسلم» گفته شده و «طبری» هر دو را ضبط کرده است - می باشد و در اشعار کردی قوچان که آقای «ایوانوف» به دست آورده و به طبع رسیده، چند قطعه از این ترانه های هشت هجایی قافیه دار و سه لختی کاملا یادگار عهد ساسانی دیده می شود
.
بن نوشت:
سبک شناسی زبان و شعر فارسی - ملک الشعرای بهار

نویسنده: بهرام بالوانه - ۱۳۸۸/۱۱/۱٩

«لالایی» نخستین پیمان آهنگین و شاعرانه ای است که میان مادر و کودک بسته می شود. رشته ای است، نامریی که از لب های مادر تا گوش های کودک می پوید و تاثیر جادویی آن خواب ژرف و آرامی است که کودک را فرا می گیرد. رشته ای که حامل آرمان ها و آرزوهای صادقانه و بی وسواس مادر است و تکان های دمادم گاهواره بر آن رنگی از توازن و تکرار می زند. و این آرزوها آنچنان بی تشویش و ساده بیان می شوند که ذهن شنونده در اینکه آنها آرزو هستند یا واقعیت، بی تصمیم و سرگردان می ماند. انگار که مادر با تمامی قلبش می خواهد که بشود و می شود و حتا گاه خدا هم در برابر این شدن درمی ماند.

«لالایی»ها در حقیقت ادبیات شفاهی هر سرزمینی هستند، چرا که هیچ مادری آنها را از روی نوشته نمی خواند و همه ی مادران بی آنکه بدانند از کجا و چگونه، آنها را می دانند. انگار دانستن لالایی و لحن ویژه ی آن - از روز نخست - برای روان زن تدارک دیده شده.
زن اگر مادر باشد یا نباشد، لالایی و لحن زمزمه ی آن را بلد است و اگر زنی که مادر نیست در خواندن آنها درنگ می کند، برای این است که بهانه ی اصلی خواندن را فراهم نمی بیند، اما بی گمان اگر همان زن بر گاهواره ی کودکی بنشیند، بی داشتن تجربه ی قبلی، بدون اینکه از زمینه ی شعر و آهنگ خارج شود، آنها را به کمال زمزمه می کند. گوِیی که روان مادرانه از همان آغاز کودکی به زن حکم می کند که گوشه ای از ذهنش را برای فراگیری این ترانه های ساده، سفید بگذارد.
شاید بتوان گفت که لالایی ها طیف های رنگارنگی از آرزوها، گلایه ها و نیایش های معصومانه ی مادرانه هستند که سینه به سینه و دهان به دهان از نسل های پیشین گذشته تا به امروزیان رسیده و هنوز هم که هنوز است، طراوت و تازگی خود را حفظ کرده اند، بگونه ای که تا کنون هیچ ترانه ی دیگری نتوانسته جایشان را بگیرد.
در حقیقت لالایی ها - این دیرپاترین ترانه های فولکلوریک - آغاز گاه ادبیات زنانه در پای گاهواره ها هستند که قدمت شان دیگر تاریخی نیست، بلکه باستان شناختی است.

از دو بخشی که هنگام خواندن یک لالایی به دست می آید؛ یعنی - آهنگ و شعر - آهنگ به کودک می رسد و شعر از آن ِمادر است. زیرا آنچه از نظر شنیداری برای کودک گاهواره ای دارای بیشترین اعتبار است. ضرب آهنگ لالایی است، وگرنه همه می دانیم که شعر لالایی زبان فاخری ندارد و تازه اگر هم داشته باشد کودک گاهواره ای آن را دریافت نمی کند. تنها زمزمه و لحن گیرای مادر است که کودک را محظوظ می کند و او را می خواباند. مادر چه خوش صدا باشد و چه نباشد؛ کودک با زمزمه ی او الفتی به هم می زند و لحن او چون جویباری در گوش های کوچکش حظ و طراوت می ریزد.
از طرفی دیگر تجربه نشان می دهد که کودکان با اینکه با لالایی بزرگ می شوند، هرگز شعر آن را یاد نمی گیرند و کلا ذهن خود را موظف به فراگیری لالایی نمی کنند و زمانی هم که به حرف می آیند، هرگز لالایی را به عنوان ابزار خیال خود به کار نمی گیرند. حتا دختران هم هنگام خواباندن عروسک خود، برایش لالایی نمی خوانند بلکه بیشتر سعی دارند که روی او را بپوشانند و به او امنیت بدهند. زیرا در هنگام بازی بیشتر می خواهند عروسک را دریابند، نه اینکه او را بخوابانند. اما اگر همین دخترکان بخواهند خواهر یا برادر کوچک تر خود را بخوابانند، بر اساس داشتن روان اسطوره ای مادرانه، حتما برایش لالایی می خوانند.

آهنگ لالایی ها نیز تناسب مستقیم با نوع گاهواره و وسعت تاب آن دارد و چون نوع گاهواره در شهرهای ایران مختلف است، از این رو لحن زمزمه ی مادران نیز متناسب با آن متفاوت می شود. مثلا گاهواره هایی که در جنوب و نقاط مرگزی ایران برای خواباندن کودک بکار می رود، «ننو» نام دارد که بی گمان این واژه از کلمه ی ننه گرفته شده [1] (چون گاهواره را مادر دوم کودک نیز می گویند.) ننوها را می بندند. چنانکه یک لالایی ملایری هم می گوید :

لالالالا کنم ایواره وختی         للوته بونم، شاخ درختی

که در مجموع یعنی غروب هنگام، تو را لالایی می گویم و للویت (= نانو = ننو) را بر شاخه ی درختی می بندم.(ترانه و ترانه سرایی، ص 186)
برای بستن ننو در اتاق معمولا دو میخ طویله ی بزرگ به دو زاویه ی روبروی هم، به دیوار اتاق می کوبند و گهواره را که معمولا از جنس چرم یا پارچه ی سختی است، با طناب های محکم عَلـَم می کنند. وسعت تاب این گاهواره بسیار زیاد است، یعنی با یک تکان دست، از این سوی اتاق تا آن سوی دیگر تاب برمی دارد و گاه صدای تاب گهواره و حتا صدای کلیک میخ طویله با زمزمه ی لالایی می آمیزد، که حال و هوای خوشی بوجود می آورد.

 

اما گاهواره های شمالی، که به آنها گاره (= گهواره) می گویند، از چوب است و زیر آن حالت هلالی دارد و تقریبا هم سطح زمین است. تکان های «گاره» کوتاه و پشت سر هم و مقطع است.
اما بخش دوم یعنی شعر لالایی از آن  مادر است، زیرا مادر با خواندن لالایی در حقیقت با کودک گاهواره ای خود گفتگو می کند و اگرچه می داند که او سخنش را نمی فهمد، اما همین قدر که کودک به او گوش فرا می دهد برایش کافی است. شعر های لالایی ها اگرچه بسیار ساده است و گاهگاهی هم از وزن و قافیه خارج می شود، اما از نظر درون مایه ی احساسی بسیار غنی و همواره حامل آرزوهای دور و نزدیک مادر است و از نظر مضمون نیز چندان بی زمینه نیست، بطور کلی لالایی ها را می توان به شیوه ی زیر دسته بندی کرد :

1. لالایی هایی که مادر آرزو می کند کودکش تندرست بماند و او را به مقدسات می سپارد :

لالالالا که لالات می کنم من       نگا (=نگاه ) بر قدوبالات می کنم من
لالالالا که لالات بی بلا باد        نگهدار  شب  و  روزت  خدا  باد  !

(فرهنگ عامیانه ی مردم ایران، ص. 217)

لالاییت می کنم خوابت نمیاد            بزرگت کردم و یادت نمیاد
بزرگت کردم و تا زنده باشی          غلام حضرت معصومه باشی

(ترانه و ترانه سرایی، ص. 191)

2. لالایی هایی که مادر آرزو می کند، کودکش بزرگ شود، به ملا برود، و با سواد شود :

لالالالا عزیز ترمه پوشم            کجا بردی کلید عقل و هوشم
لالالالا که لالات بی بلا باد        خودت ملا، قلمدونت طلا باد !

(ترانه های ملی ایران - ص. 147)

لالالالا عزیز الله      قلم دس (= دست) گیر، برو ملا      بخوون جزو کلام الله

(ترانه و ترانه سرایی- ص. 182)

3. لالایی هایی که مادر آرزو می کند کودکش به ثمر برسد :

لای لای دییم یاتونجه           گؤ زلرم آی باتونچه
(= لالایی می گویم تا به خواب روی   ادامه می دهم تا ماه فرو رود)
سانه رم الدوز لری              سن حاصله یتوننچه
(= و ستاره ها را می شمارم     تا تو بزرگ شوی و به ثمر برسی)

(همان جا - ص. 187)

4. لالایی هایی که مادر در آنها به کودک می گوید که با وجود او دیگر بی کس و تنها نیست :

الا لا لا تو را دارم               چرا از بی کسی نالم ؟
الا لالا زر در گوش              ببر بازار مرا بفروش
به یک من آرد و سی سیر گوش (= گوشت)

(تاریخ ادبیات کودکان ایران - ص. 29)

لالالالاگل آلاله رنگم             لالالالا رفیق روز تنگم
لالالالا کنم، خووت کنم مو        علی بووم و بیارت کنم مو
(= خوابت کنم من)               (= علی گویم و بیدارت کنم من)

(ترانه و ترانه سرایی - ص. 186)

5. لالایی هایی که مادر آرزو می کند کودکش - چه دختر و چه پسر - بزرگ شود و همسر بگیرد و او عروسی اش را ببیند :

لایلاسی درین بالا          یو خو سو شیرین بالا
(= کودک نازم که لالایت سنگین است       خوابت شیرین است)
تانریدان عهد یم بودو       تو یو نو گؤ روم بالا
(= با خدا عهد کرده ام که      عروسی تو را ببینم)

(همانجا - ص. 186)

نمونه ی دیگر :

قیزیم بویوک اولرسن    بیرگون اره گیدرسن
(= دخترم روزی بزرگ خواهی شد       به خانه ی شوهر خواهی رفت)
الله خوشبخت ایله سین    بیرگون ننه ایله سین
(خدا تو را خوشبخت کند !         که روزی مادر خواهی شد)

(همانجا - ص. 188)

گاه در این دسته از لالایی ها رگه هایی از حسرت و رشک ورزی به چشم می خورد :

گل سرخ منی زنده بمونی           ز عشقت می کنم من باغبونی
تو که تا غنچه ای بویی نداری       همین که گل شدی از دیگرونی

(کتاب کوچه، دفتر اول حرف ب، ص. 773)

6. لالایی هایی که مادر آرزو می کند هنگامی که کودکش بزرگ شد قدرشناس زحمات او باشد :

لای لای د یم آد یوه      تاری یتسون داد یوه
(=لالایی گفتم به نام تو      خداوند یاور و داد رس تو باشد)
بویو ک اولسان بیرگون سن   منی سالگین یاد یوه
(روزی که بزرگ شدی    زحمات مرا به یاد آوری)

(ترانه و ترانه سرایی - ص. 187)

اما خود پیشاپیش می داند که کودک فراموش خواهد کرد :

لالاییت می کنم با دس (= دست) پیری         که دسّ مادر پیرت بگیری
لالاییت می کنم خوابت نمیاد                    بزرگت می کنم یادت نمیاد

(فرهنگ عامیانه ی مردم ایران - ص. 217)

7. لالایی هایی که مادر در آنها از نحسی کودک و از اینکه چرا نمی خوابد گلایه می کند. این لالایی ها گاه لحنی ملامت بار و گاه عصبی و گاه طنز آمیز دارد :

لالالالا گلم باشی               تو درمون دلم باشی
بمونی مونسم باشی           بخوابی از سرم واشی

(کتاب کوچه، دفتر اول حرف ب، ص. 775)

نمونه ی دیگر :

لالالالا گل پسته            شدم از گریه هات خسته ...

(همانجا - ص. 776)

نمونه ی دیگر :

لالالالا گل زیره            چرا خوابت نمی گیره ؟
به حق سوره ی یاسین        بیا یه خو تو را گیره
                        (= بیاید خواب و تو را فرا گیره)

(تاریخ ادبیات کودکان ایران - ص. 29)

گاهی در این دسته از لالایی ها، مادر پای «لولو» را هم به میان می کشد و از او کمک می گیرد. روانشناسی این دسته از لالایی ها بسیار جالب است، چون مادر با شگردی که به کار می گیرد، لولو را از بچه می ترساند، نه بچه را از لولو ! و در ضمن یک اعتماد به نفس لفظی هم به کودک می دهد. مثلا می گوید :
« لولو برو ! بچه ی ما خوب است. می خوابد.» یا « تو از جان این بچه چه می خواهی ؟ این بچه پدر دارد و دو شمشیر بر کمر دارد.» و خلاصه چنین است و چنان :

لالالالالالالایی            برو لولوی صحرایی
برو لولو سیاهی تو     برو سگ، بی حیایی تو
که رود من پدر داره      دوخنجر بر کمر داره
دو خنجر بر کمر هچّی     دو قرآن در بغل داره

(ترانه و ترانه سرایی - ص. 190-191)

نمونه ی دیگر :

برو لولوی صحرایی            تو از بچه چه می خواهی ؟
که این بچه پدر داره               که خنجر بر کمر داره

(کتاب کوچه، دفتر اول حرف ب، ص. 775)

نمونه ی دیگر :

لالالالا گل چایی             لولو ! از ما چه می خواهی؟
که این بچه پدر داره             که خنجر بر کار داره

(همانجا)

نمونه ی دیگر :

برو لولوی صحرایی         تو از روُدم چه می خواهی؟
که رود من پدر داره            کلام  الله  به  بر  داره

(گذری و نظری در فرهنگ مردم - ص. 33)


ادامه مطلب ...
نویسنده: بهرام بالوانه - ۱۳۸۸/۱۱/٦

 

در بزم  تو ای امید بس  چنگ  زدیم

  صد راه ترانه  با دل  تنگ  زدیم

 از زلف  تو آخر  گرهی  باز نشد

 پس  جام  دل خون  شده بر  سنگ  زدیم


 یک  روز  دلم بستر  توفان ها  بود

 گهواره  مهر پرور  جان ها  بود

 امروز  کویری  است عطشناک  افسوس

 آن  دل   که طربخانه باران ها  بود


از کوه بر آمدیم   و با رود شدیم

 در گیر   به آن چه   جان  به فرسود شدیم

 ما چشمه  جوشنده پاکی  بودیم

 در راه  دریغا  که گل آلود شدیم


 گفتند  که غم  دولت  جاوید گرفت

  گفتند  که یاس  جای  امید گرفت

 گفتیم  چراغ باده  روشن  بادا

 تاریکی  اگر خانه  خورشید گرفت


دیدم   که چکید   خوشه  پروینم

 پر ریخت  نهالکم  گل  سیمینم

  بیدار  شدم  شمع تکاپو  می کرد

 شب بود  و تو رفته بودی  از بالینم


  سر برده به سینه کوه و ماتم دارد

 با دره  بسی  حکایت  غم دارد

 ای  باد  چه رفته  در شب  که سنگ

  در چشم  کبود خویش  شبنم  دارد


آواره  دراین  سپیده های  خاموش

  می پیچم  و باز  می گشایم  آغوش

  ای پنجره های  خفته چشمم  به شماست

 من نغمه دره های  خاکستر پوش


  فریاد زدم   به باغ  ما بید شکست

  در برکه  روشن  رخ خورشید شکست

 بشنید  سراسر  شب  این قصه و  صبح

نالید  ندانستی  و امید  شکست


آویخته بید خسته گیسو  بر آب

 پیچیده  در امواج  سپید  مهتاب

  شبنم  نتراویده  هنوز  و  تن شب

 در سایه  برگ  و بته ها رفته به خواب


  گلزار  طرب  وادی  خاموشان شد

  خونابه  دل  باده  می نوشان  شد

شهری  که در آن عشق   عروسی  می کرد

 امروز  ولایت  سیه پوشان شد


شد کامروا    دوست  ز  ناکامی  من

 خندید چو  شعله  بر من و خامی من

 پیمانه  شدم  که آبرویم  بخشند

 می  رنگ  دگر داد به بدنامی  من


  چشمم  به کران  شب نگه می ساید

وین  راه به غم  در شده  را می پاید

  گویند  که رفته  بر نمی گردد  باز

 اما دل  من می تپد  :  او می آید


خم شد لب جوی  و سایه  بر آب افکند

 یک  لحظه  نظر  بر رخ  شاداب   افکند

  پس  پنجه  فرو برد  به موج گیسو

  در هر برش  موی  سیه  تاب افکند


  در جاده آفتاب  ره می پویم

در چشمه  ماهتاب  تن می شویم

  فرزند  شب و روزم  و  پرسان پرسان

  ای آینده  شهر تو  را  می جویم


یک  شب به هوای موی  تو چنگ به دست

  شط  غم آوازم  ره بر  شب بست

ناگشته  گل ستاره سیراب  افسوس

  فواره  هر  ترانه  در اوج  شکست


  بر  پنجه  پا بر آمد  آن یار  و پرید

  تا از سر شاخسار  سیبی  را چید

  بسترد  به سینه  گرد  آن  را  و فشرد

  بر سرخی  سیب  کال  دندان  سپید


از سوختگان  باز پری  می خواهند

 خاکستر  شعله پروری  می خواهند

  آنان که ز یک  قفس  جدامان کردند

 آواز غم آلوده تری  می خواهند

 


  موجی   است  که می کند سر از دریا  بر

 بالنده  و رقصنده  و دامن  گستر

  میلش  همه پرواز  و رهایی است ولی

  در می شکند  فرود  می آرد سر


مه بر  سر خاربوته ها  کاکل بست

  لغزید  ز کوه  و دره ها  را پل بست

  پیچید  به گرد  جنگل ابریشم وار

  یک دسته  گل بهاری   بی گل  بست


  ای جوی  بیا به هم  هم آوا  گردیم

 با چشمه  و شط  و رود  یک جا گردیم

 پیوند  کنیم  روشنی  با پاکی

  باشد  روزی   دوباره   دریا گردیم


با کوه غمت  چو کوه سنگی  کردم

  با پنجه  عشق تو  پلنگی کردم

می رفتی  و من بر سر راهت  پیچان

  ره  بگرفتم  دره تنگی  کردم



ادامه مطلب ...
نویسنده: بهرام بالوانه - ۱۳۸۸/۱٠/٢٢

ای دل گر برداشته با تو زمین وزمان باز سر جنگ

گله نکن از زندگی،شیشه بشکسته چه ترسد ز سنگ؟

غم را بران از دل باز یارغمگساری خواهد آمد

زمستان دیدی دراز گشت باز بهاری خواهد آمد

یک بازی دارد با تو این روزگار رنگارنگ

روزی میبری او را که بدانی این راز قشنگ

شبی فرخ برخیز ببند بار سفر، برو هنگام سحر

پشت این کوهسار بلند کبکی میخواند بر کوه و کمر

رازی نهفته در  ترانه "کَبَک کَبَک "  کبک کوهساری

:رنگ پریشانی مگیر ، سبزه در سبزه باش باری

با قهقهه کبکان دری دلتنگی میرود از دل  بی درنگ

گویند زندگی بازی است هوش دار ای قمارباز رنگ

گهی برد با توست شادی، گهی هستی با اشک درشت

زندگی یعنی "گهی پشت زین و گهی زین به پشت"

نویسنده: بهرام بالوانه - ۱۳۸۸/۱٠/٢٠

دل داده ام بر باد، بر هر چه بادا باد
مجنون‌تر از لیلی، شیرین‌تر از فرهاد


ای عشق از آتش، اصل و نسب داری
از تیره‌ی دودی، از دودمان باد


آب از تو طوفان شد، خاک از تو خاکستر
از بوی تو آتش، در جان باد افتاد


هر قصر بی شیرین، چون بیستون ویران
هر کوه بی فرهاد، کاهی بدست باد


هفتاد پشت ما از نسل غم بودند
ارث پدر ما را، اندوه مادرزاد


از خاک ما در باد، بوی تو می‌آید
تنها تو می‌مانی، ما می‌رویم از یاد

 

از قیصر امین پور

نویسنده: بهرام بالوانه - ۱۳۸۸/۱٠/۱۸

 

 

مــا را که به جز توبه شکستن هنری نیست 

  بــا زاهــد بی مایـــه نشستن ثمـری نیست

برخیـــز جز این چاره نداری که در این جـــــــا   

       جز جام می و مطرب و ساقی خبری نیست

مـا خانه به دوشیـــــم          مـا بـــــاده فروشیـــــم

جـــز بـــــــــاده ننوشیـــــم، ننوشیـــــم، ننوشیـــــم

ما حلقه به گوش، حلقه به گوش، حلقه به گوشیم

 

در کلبـــه مــا سفره ارباب و فقیرانــــه جــــدا نیست

در حلقه ما جنگ و نزاعی به سر شاه و گدا نیست

ما مطرب عشقیم

در مکتب ما جنگ رسیدن به خدا نیست

 

ای ساقی فرزانه         وا کن در میخانـــه

می زن دو سه پیمانه که ناخورده می و رفته ز هوشیم

باده بده، باده بده، باده بنوشیم

 

سراینده: همای 

نویسنده: بهرام بالوانه - ۱۳۸۸/۱٠/۱٦

کسی که مثل پرستو گذشت من بودم

کسی که ساده و کمرو گذشت من بودم

 

کسی که در قفس شب شکست فانوسش

و بی چراغ از آن سو گذشت من بودم

 

همان که در شب و جنگل هنوز نی میزد

و باز با رمه قو گذشت من بودم

 

همان که دست دلش از ترانه خالی بود

همان که با گل شب بو گذشت من بودم

 

و در حوالی چشمت هنوز شاعر بود

و باز مثل پرستو گذشت من بودم

موسی عصمتی شاعر نابینای رودکی وار  روستای آقدربند سرخس

نویسنده: بهرام بالوانه - ۱۳۸۸/۱٠/۱٠

 

گذر کردم به گورستان یاران
به خاک نغزگویان گلعذاران


همه آتش بیان و نغمه پرداز
دریغا در گلوشان مرده آواز


بسی ساقی که خود افتاده مدهوش
 همه گلچهرگان با گل همآغوش


عجب بزمی که آهنگش خموشیست
نه جای باده و نه باده نوشیست


نهی گر گوش دل را بر سر سنگ
بر آری ناگهان آه از دل تنگ


گلندامان زیر سنگ خفته
در آغوشی خموشی تنگ خفته


نه بانگی در گلوی نغمه سازان
نه جانی در تن گردنفرازان


به گل ها خفته گلها دسته دسته
 به دست ساقیان جام شکسته


همه گل پیکران پاییز دیده
سهی قدان همه قامت خمیده


عروسان را مغاکی حجله گاهی
مبارک باد ما اشکی و آهی


 همه آهووشان گیسو کمندان
 نکویان دلبران مشکل پسندان


پری رویان عاشق داده بر باد
همه شیرین لبان کشته فرهاد

 
خط بطلان به هر مجنون کشیده
 بسی دلداده را در خون کشیده


گلندامان از گل باصفاتر
به لبخندی ز جان هم پر بهاتر


 همه در زیر سروی پای بیدی
ولی نه آرزویی نه امیدی


سیه چشمان شیرینکار دلبند
 که جان بخشیده اند از یک شکر خند


نگاه مستشان هر سو فتاده

هزاران خان و مان بر باد داده

 
بسی دلداده را دیوانه کرده
به نازی خانه ها ویرانه کرده


همه سیمین تنان شیرین سخن ها
به زیر سنگ و گل تنهای تنها

 

کجا رفتند آن افسانه سازان
چه شد آهنگ مهر دلنوازان


کجا رفتند مرغان چمن ها
چه شد آن بزم ها آن انجمنها


خموشی را نگر آوازها کو
کجا شد نغمه ها آن ساز ها کو

 

 

دل شاد و لبخند کجا رفت
هنرهای هنرمندان کجا رفت

 

 
چه شد غوغا گری های شبانه
قناری ها خموشند از ترانه

 
نه آوایی نه فریادی نه سازیست
به پیش پایشان راه درازیست

 
صدای سازشان آوای مرگ ست
نثار خاکشان خشکیده برگست


بیا بنگر که ناز آلوده ای نیست
به غیر از استخوان سوده ای نیست

 
به خاک افتاده گیسو داده بر باد
چه شد آن نازها ای داد و بیداد

 

 


ادامه مطلب ...
نویسنده: بهرام بالوانه - ۱۳۸۸/۱٠/۸

چو پندار شاد در بهار آمد اردیبهشت

چو ده روز دیگر نباشد چنین مینوشت

** * * ** ** ** **

شمارش نمودم چو از ده به پیغام خویش

به نه میرسم اینک و میروم باز پیــش

** * * ** ** ** **

چو چشمه ز بالای کوه راهی دشت شد

گذشت آن ده و نه کنون نوبت هشت شد

** * * ** ** ** **

روان شد به دشت چشمه از بهر رفت

ده و نه شمارش که کردم سپس هشت و هفت

** * * ** ** ** **

به شش میرسم چشمه اینک شده جویبار

مسیر سراسر کویرش پر از خارزار

** * * ** ** ** **

زمین تشنه بود و همه خاطرش رنج بود

کنون سبز شد آن کویر نوبت پنج بود

** * * ** ** ** **

چو راهش ز بالای کوه با ده آغاز شد

ز دشت می گذشت و چهار از سرش باز شد

** * * ** ** ** **

به پندار و گفتار و کردار نیک

سه اینک به این پند سه شد شریک

** * * ** ** ** **

چوپندار را چشمه گفتم نخست

دو آن پند دیگر بباید بجست

** * * ** ** ** **

به یک میرسم چشمه آخر به دریا رسید؟

به آغوش دریا به فردا رسید؟

 

نویسنده: بهرام بالوانه - ۱۳۸۸/۱٠/٧

1-شپی نالان کنان بار غمانا
2- که برت ای غمان شمن امانا
3- منا حسرت بسی دوستان دلا انت
4- که دنیا پرچیا چو بی وفا انت
5- کجا انت همدلیء‘ هم زبانی
6- شه مردیءَ به بیتی یک نشانی
7- عجب رسم بدی کپت به میانا
8- مروت همسفر بوگون زمانا
9- گذرگاه زمانا سنگ به ساری
10- دگر رسمی شه هما رسمان بیاری
11- محبت قصهء‘ افسانه بوت َ
12- مروت منزلی ویرانه بوت َ
13- بیاء‘ دوست گون تی ماهین جمالا
14- گون آ،ئی رونقء‘ حسنء‘ کمالا
15- شه میدان پری رنگان گذر کن
16- که روچ وهدی شه خاور سر در آری
17- کجا،کسّ ِ کرم ِ شب تابءَ چاری
18- مکن  گلایگ شه زمانا
19- بگرتی دلبین دوست ِ نشانا
ترجمه فارسی اشعار
1- امشب غمهای خود را از دل بیرون میکنم
2- که این غمها،  آرامش و بردباری مرا از من گرفته اند
3- ای دوستان!من در دل حسرت های زیادی دارم
4- که چرا دنیا اینگونه بی وفاست؟
5- همدل و هم زبان من کجاست؟
6- که از مردانگی یک نشان داشته باشد
7- روزگار عجب رسم بدی دارد!
8- جوانمردی با زمانه همسفر شده است
9- گذرگاه روزگار را با سنگ مسدود کنید
10- رسمی دیگر از رسوم پسندیده ی گذشته بیاورید
11- محبت به صورت قصه و افسانه درآمده است
12- مروت به منزلی ویرانه تبدیل شده است
13- ای محبوب!با جمال زیبای خود بیا
14- با آن رونق،حسن و کمال زیبایی خود بیا
15- از بازار زیبا رویان بگذر
16- جمال بی مثال خود را متجلی نما
17- هنگامی که خورشید از خاور طلوع کند،
18- چه کسی کرم شب تاب را تماشا می کند؟
19-  از روزگار گلایه نکن
20- سراغ معشوق زیبا روی خود را بگیر

 

سروده :نادر کرد

نویسنده: بهرام بالوانه - ۱۳۸۸/۱٠/٤

حسین بالوانه

 

گرچه سالی ست رفته ای تا ابد در سینه ام پاینده ای

دلم تنگ است، گرچه نیستی گویی هستی  زنده ای

هرگز  نرود پندت ز یادم مرور کنم صبح وشام

گفتی: نامرد برای نان می میرد مرد از برای نام

تو میگفتی:

برادر پشت برادر زاده هم پشت

درخت بی برادر کی کند رشد

******

 

خشتی نشدی که قصر بنیاد کنند

رودی نشدی که باغ آباد کنند

یک بیت شدی که وقت مستی خوانند

از راستی و مردانگی ات دمی یاد کنند

******

پیری دیدم به خانه خماری

گفتم نکنی ز رفتگان اخباری

گفتا می نوش که همچو ما بسیاری

رفتند و خبر باز نیامد باری

 

نویسنده: بهرام بالوانه - ۱۳۸۸/۱٠/۳

 شیرین جانم به دالان بخیه میکرد

 به هر سوزن هزاران نخره میکرد

 خداوندا مرا تاری می ساختی

 به لب می زد به سوزن نیفه میکرد

 

  ******

 

تکرار، تو را دید، مرا دید چه شد؟

در باز شد و کسی نفهمید چه شد 

 هرروز در امتداد هر روز دگر 

 یا این همه آسیاب چرخید چه شد؟

*****

درخت غم بجانم کرده ریشه

بدرگاه خدا نالم همیشه

رفیقان قدر یکدیگر بدانید

اجل سنگست وادم مثل شیشه

******

 


به دل دیدار رویت آرزو شد


خوشا روزی که رویت رو به رو شد


زبان بند آمد از غیرت به خلوت


هزاران گفتگو ، بی گفت و گو شد

*****

سحرگاهان که این دشت طلاپوش


سراسر می شود آواز و آغوش


به دامان چمن ای غنچه بنشین


بهارم باش با لبهای خاموش

 

******

تو بی من تنگ دل من بی تو دلتنگ


فلک دوری به یاران می پسندد


به خورشیدش بماند داغ این ننگ



جدایی بین ما فرسنگ فرسنگ

 

نویسنده: بهرام بالوانه - ۱۳۸۸/٩/۳٠

یلدا برگرفته از واژه ای سریانی است و مفهوم آن « میلاد» است. ایرانیان باستان این شب را شب تولد الهه مهر « میترا» می پنداشتند، و به همین دلیل این شب را جشن می گرفتند و گرد آتش جمع می شدند و شادمانه رقص و پایکوبی می کردند.آن گاه خوانی الوان می گستردند و « میزد» نثار می کردند.

« میزد»  نذری یا ولیمه ای بود غیر نوشیدنی، مانند گوشت و نان و شیرینی و حلوا، و در آیین های ایران باستان برای هر مراسم جشن و سرور آیینی، خوانی می گستردند که بر آن افزون بر آلات و ادوات نیایش، مانند آتشدان، عطردان، بخوردان، برسم و غیره، برآورده ها و فرآورده های خوردنی فصل و خوراک های گوناگون، از جمله خوراک مقدس و آیینی ویژه ای که آن را « میزد» می نامیدند، بر سفره جشن می نهادند.

من از نسل شب شکنان روزگارم ،

من از نسل نورآفرینان پاک ،

ا
ز سلاله پاک آریائیان بردبارم ،

منم میراث هزار ساله زمین ،

همان ازشرق تا غرب گسترده آغوش ،

همان پیام آور مهر و دوستی ،

همان گرفته در فش آشتی بر دوش

نه خود ستیزم ، نه دیگر ستیز

مرا و یادگاران مرا به نیکی یادآر

که یادگار یادگاران من ، همه شادی است و شادمانی ؛


شب است و گیتی غرق در سیاهی

شب بلند است و سیاهی پایدار ، ولی

ب
اور به نور و روشنایی است ،

که شام تیره ما را ، از تاریکی می رهاند

و از دل شبهای یلدا ، جشن مهر و روشنایی به ما ارمغان می رساند

تیرگی هاتان در دل نور خاموش باد ،

شب یلدا را به گرمی آتش سرخ باستان  نگه داریم . . . .

نویسنده: بهرام بالوانه - ۱۳۸۸/٩/٢٦

 

 

از خشک سال آواز،لب هایمان ترک زد

دیشب به جای چوپان یک گرگ نی لبک زد

شاید شنیده باشید از بس که خشک سال است

احساس کوزه هامان از تشنگی ترک زد

ابری که باز می گشت از کوچه های یک بغض

بر زخم کاری دشت یک عالمه نمک زد

بر سقف خاطر ما دیگر کبوتری نیست

این حرف را که گفتیم دیروز قاصدک زد

وقتی که شعر پیچید در سفره ای دلم را

من اعتماد کردم اما دلم کپک زد

تقصیر هیچ کس نیست تقصیر این دل ماست

بیهوده سادگی مان، تهمت به شاپرک زد

 

موسی عصمتی شاعر نابینای معدن آق دربند

 

 

نویسنده: بهرام بالوانه - ۱۳۸۸/٩/٢٤

خسته‌ام از آرزوها، آرزوهای شعاری
شوق پرواز مجازی، بالهای استعاری


لحظه‌های کاغذی را روز و شب تکرار کردن
خاطرات بایگانی، زندگیهای اداری


آفتاب زرد و غمگین، پله‌های رو به پایین
سقفهای سرد و سنگین، آسمانهای اجاری


با نگاهی سرشکسته، چشمهایی پینه‌ بسته
خسته از درهای بسته، خسته از چشم‌انتظاری


صندلیهای خمیده، میزهای صف‌کشیده
خنده‌های لب پریده، گریه‌های اختیاری


عصر جدولهای خالی، پارکهای این حوالی
پرسه‌های بی‌خیالی، صندلیهای خماری


سرنوشت روزها را روی هم سنجاق کردم
شنبه‌های بی‌پناهی، جمعه‌های بی‌قراری


عاقبت پرونده‌ام را با غبار آرزوها
خاک خواهد بست روزی، باد خواهد برد باری


روی میز خالی من، صفحه‌ی باز حوادث:
در ستون تسلیت‌ها نامی از ما یادگاری

سروده: قیصر امین پور

 

نویسنده: بهرام بالوانه - ۱۳۸۸/٩/۱٦

 

 

سومین آواز دخترک چنگ نواز:

وان صنم رفت با هزار هراس 

 پیش آن همدمان پرده شناس

چون زمانی بر آن نمود درنگ 

 پرده در گشت و ساخت پرده ی چنگ

گفت گفتند عاشقان باری 

 رفت یاری به دیدن یاری

خواست کز راه آرزومندی  

  یابد از وصل او برومندی

در کنارش کشد چنانکه هواست 

  سرخ گل در کنار سرو رواست

از ره سینه و زنخدانش

 سیب و ناری خورد ز بستانش

ناگه آورد فتنه غوغایی

 تا غلط شد چنان تمنایی

ای همه زخمه ی تو کج بازی

زخمه ای زن به راست اندازی

و مرا پرده کج دهی و رواست

 نگذرم با تو من ز پرده ی راست



شعر دخترک چنگ نواز از سروده های  زیبای نظامی گنجوی بود که خواندید

 اگر به چنگ نوازی باشد از خیام هم میاورم:

وقت سحر است خیز ای مایه ناز

نرمک نرمک باده خور و چنگ نواز

کانها که بجایند نپایند بسی

وآنها که شدند کس نمیآید باز

نویسنده: بهرام بالوانه - ۱۳۸۸/٩/۱٠

بهاران خیمه زد بر دامن کوه
هنر می ریزد از پیراهن کوه
نسیمی می وزد تا اوج قله
که پیچد عطر پونه بر تن کوه

***

زیبا ، چو گل ِ بهاره می آئی ، یار
با دامنی از ستاره می آئی ، یار
پیراهن خورشید به تن پوشیدی
با عا لمی از شراره می آئی ، یار

میر اسماعی جباری نژاد

نویسنده: بهرام بالوانه - ۱۳۸۸/٩/٤

قصر بلور بر اثر بی‏فری شکست
قصر ظهور مایه ی بی‏جوهری شکست
باطن خراب و جلوه ی ظاهر جهان گرفت
دور قصیده، دورانِ انوری گذشت
دل از زبان جدا و زبان از صفات حق
از دست رهروان پر و بال پری شکست
حافظ میان قافله ی عامیان شعر
با صد زبان سروده و لفظ دری شکست
در مدّ و جزر دور قمر خاک خون گرفت
تا ناودان حکمت بحر و بری شکست
پاکی ز آب رفته و صحراست آبشار
از چشم چشمه شیوه ی نیلوفری شکست
بشنو سروش می‏رسد از غیب، از حضور
یک لحظه گوش‏دار که سُرب کری شکست

مومن قناعت شاعر تاجیکستانی

نویسنده: بهرام بالوانه - ۱۳۸۸/۸/۱٢

بس کنید این همه پرپر نزنید                 بر دل عاطفه خنجر نزنید

      بس کنید آه دلم را نبرید                     بی خبر از قفسم پر نزنید

این همه محو تماشا نشوید                پشت صد آینه سنگر نزنید

راه پرواز مرا سد نکنید                 سنگ بر بال کبوتر نزنید

آبروی گل یخ را نبرید                     تهمت عشق به شبدر نزنید

                                                                                                                                                                                                                   

                                                  سراینده: موسی عصمتی  شاعر نابینای آق دربند سرخس

نویسنده: بهرام بالوانه - ۱۳۸۸/۸/۱٢

عاشق زمزمه ام، آب را گل نکنید

تهی از همهمه ام، آب را گل نکنید

 

باز هم صبر کنید رهگذار غزلم

پر نشد قمقمه ام آب را گل نکنید

 

شاید اندوه بهار باز هم آب خورد

از سر جمجمه ام ، آب را گل نکنید

 

یا که احساس گلی تشنه آب شود

من پر از واهمه ام ، آب را گل نکنید

 

مردمان دل من رهگذران غریب

شرمسار همه ام ، آب را گل نکنید

 

مثل یک لاله سرخ مثل دشتی برهوت

تشنه زمزمه ام ، آب را گل نکنید

 

سراینده: موسی عصمتی شاعر نابینای آق دربند سرخس

نویسنده: بهرام بالوانه - ۱۳۸۸/٧/۳

گفت دانایی که گرگی خیره سر                                 هست پنهان در نهاد هر بشر

لاجرم جاریست پیکاری سترگ                       روز و شب ما بین این انسان و گرگ

زور بازو چاره ی این گرگ نیست                          صاحب اندیشه داند چاره چیست

ای بسا, انسان رنجور پریش                               سخت پیچیده گلوی گرگ خویش

وی بسا, زور آفرین مرد دلیر                               هست در چنگال گرگ خود اسیر

هر که گرگش را در اندازد به خاک                            رفته رفته می شود انسان پاک

وآنکه از گرگش خورد هر دم شکست                      گرچه انسان مینماید, گرگ هست

وآنکه با گرگش مدارا میکند                                  خلق و خوی گرگ پیدا میکند

در جوانی جان گرگت را بگیر                            وای گر این گرگ گردد با تو پیر

روز پیری, گر که باشی همچو شیر                            ناتوانی در مصاف گرگ پیر

مردمان گر یکدیگر را می درند                               گرگ هاشان رهنما و رهبرند

این که انسان هست این سان دردمند                            گرگها فرمانروایی می کنند

وآن ستمکاران که باهم محرمند                             گرگ هاشان آشنایان هم اند

گرگ ها همراه و انسان ها غریب                        با که باید گفت این حال عجیب

                                                                                                                                                                                 

از فریدون مشیری

نویسنده: بهرام بالوانه - ۱۳۸۸/٦/۱۳

 

 

ای اصل دیوان غزل، شاد آمدی، شاد آمدی

نقد دل و جان در بغل، شاد آمدی، شاد آمدی

 

بنیاد غم ها سوخته، جان مرا افروخته

بر قصد صد مکر و حیل، شاد آمدی، شاد آمدی

 

بکشاده زلف پر شکن، بشکسته صد ارمان من

ای کان عیش بی خلل، شاد آمدی، شاد آمدی

 

از صفحه برگ گلت، خواندم غزل های دلت

ای شاهکار بی بدل، شاد آمدی، شاد آمدی

 

در عالم شور و مقل، در عرصه جنگ و جدل

ای در ملاحت بی مثل، شاد آمدی، شاد آمدی

 

در بزم گنگ و کورها، در خوان تلخ و شورها

کندوی سرشار عسل، شاد آمدی، شاد آمدی

 

بودم زهستی ام خجل، در چاه مانده پا به گل

پیروز بر  ثوج اجل، شاد آمدی، شاد آمدی

 

اندر لبان غنچه سان، پیک ز عمر جاودان

بر قصد مرگ بی محل، شاد آمدی، شاد آمدی

 

نویسنده: بهرام بالوانه - ۱۳۸۸/٦/٤

آه یاد رفتنت چقدر اشک ریختم
به یاد آن همه خاطره
قبل از آن سکوت سرد...
به هر سو می نگرم
نگاهی مهربان نمی بینم
شبی به کلبه دلتنگی هایم سری بزن
تنها دلخوشی ام خاطرات با تو بودن است
پس وعد دیدار ما در کوچه پس کوچه های خیال
با سبدی
پر از گل های انتظار...

 

نویسنده: بهرام بالوانه - ۱۳۸۸/٥/۳٠

نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد

                       نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اند امم جه خواهد ساخت

ولی بسیار مشتاقم

                             که از خاک گلویم سوتکی سازد ،

گلویم سوتکی باشد ، بدست کودکی گستاخ و بازیگوش

                               واو یکریز و پی در پی

   دم گرم و چموش خویش را  بر گلویم سخت بفشارد

                                     و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد،

بدین سان بشکند در من،

                          سکوت مرگبارم را......

                                                           دکتر علی شریعتی

نویسنده: بهرام بالوانه - ۱۳۸۸/٥/۱۳

هین کژ و راست می روی باز چه خورده ای؟ بگو

مست و خراب می روی خانه به خانه کو به کو

با که حریف بوده ای ، بوسه ز که ربوده ای؟

زلف که را گشوده ای؟ حلقه به حلقه مو به مو

راست بگو نهان مکن ، پشت به عاشقان نکن

چشمه کجاست ؟ که من آب کشم سبو سبو

عمر تو رفت در سفر، با بد ونیک و خیر و شر

همچو زنان خیره سر، حجره به حجره کو به کو

خامش باش و معتمد ، محرم راز نیک و بد

آنکه نیآزمودی اش راز مگو به پیش او

مولوی

نویسنده: بهرام بالوانه - ۱۳۸۸/٥/۱٢


 

بارها گذر کردم ز کوهستان ،دیده ام  سنگ ها و صخره ها و دیوار ها

خرم لاله ها و زیره ها و انجیر ها و انگور و بیدها، ملوری ها با خارها

 

بوی تند پونه هایش، بوی خاک نمناک چشمه های پاک و جویبار و آبشارش

رقص شاخه ها و  سبزه ها ، در مسیر باد و طاغونهای زیبا و استوارش

 


احساس داری توامان: آزادی ، رهایی، تنهایی، در دل شاد کوهساران

گه سکوتی سرشار، گه بانک کبکان بر سنگان و بلبلان بر شاخساران

 

کوه پناهگاه هر که بی یار  شد ،غریب و تار ومار یا بی کس  و بی پناه

هر مهمان که آید خوش آید چه پاک باشد چه مفسد ، گناهکار یا بی گناه

 

کوه شاهد همه از نیک و بد ، یکسر از نیاکان در غارها و اجداد و پدران

آیندگان و رفتگان و حالیان و باقیان و مردگان و راز هیچ نگوید به رهگذران

 

کوه دارد  سرگذشتی که نهفت، نه می گوید نه می نویسد نه گفت

پنهان راز ها دارد ، اسرار    کسان هزاران در هزار داند ای شگفت

 

هم بدید خدای و موسی را ، آن کوهی که بودش نام «کوه طور»

کشتی نوح بر او نشست هم داشت مصطفی را از چشم دشمن دور

 

اشتر صالح و نقش داود و آواز جبرئیل نخست در کوه آمد پدید

باب عیسی و اژدر موسی و گاو سامری و چه چیزها که ندید؟

 

هم پیران و پیغمبران هم شکاران و هم گرگان و پلنگان را بوده میزبان

هم شیران ودلیران و سران وامیران و هم شاهان براو بوده مهمان

 


 

 

کوه پناه شب روان و دزدان کاروان و رهزنان و یاغیان به جا ماندگان از کاروانها

کوه پناه اسیران و  دلیران و گدایان و امیران در جنگها و بدور از خان ومان ها

 

آوردگاه جنگها از ایران و انیران و از زمان و زمین و آسمان بوده این کوه

داد کیخسرو و داراب و آوازه کوروش و  رستم دستان شنیده این کوه

 

دیده است رزم گیو و پیران ، اژدها با  اسپندیار و  سه سر با سام نریمان

مرگ دیوان دست رستم ، خون آهوان و گوران به تیر سواران و چنگ شیران

 

جنگ سخت بهرام و پرویز ، تیر نامی از آرش کمانگیر که زد بر مرز توران

هم شکوه آریا و هیبتش و هم مرگ ایرج دست توران و هجوم تازیان بر ایران

 

خون آریوبرزن بر کوهها مرگ سیاوشها و  بابک هاو  سیامک دست دیوان

به یاد دارد  رستم ، سورنا ، ارشک  ، شاپور   و داراب و  اردشیر وخسروان

 

هم  تک سواران در پی شکاران  و نیزه و  تیر وکمان و داد و بیدادها دیده

هم  جشن سده ،مهرگان و بزم دلبران و طنازان و هم مرگ فرهادها دیده

 

از این همه وحی ها و آیه ها و نشانه ها ، داستان جنگ ها و افسانه ها

وان جشن ها و بزم ها و رزم ها و سازها و آوازها ، شادی و ترانه ها

 

خسته شد کوه ؟ هرگز، استوار است  همچنان از گه باستان و روز دیرین

نیازردش تیشه فرهاد و   داد و بیداد  و  نخندید در جشن خسرو و شیرین

 

از میان سرگذشتهای غمگین و شیرین  و رنگین، کوه تنها یک آرزو دارد، آمین

«روزی آید ،که رسد کوهی به کوه ، چون خسرو و شیرین چون ویس و  رامین»

 

بهرام بالوانه
بهرام بالوانه ام ؛ عاشق کوه و کبک و رودخانه ام؛ در جهان گذران با دلی بی کینه ام " پندار شاد" است خانه ام بخوانید و بنوشید از وب و پیمانه ام ، تو هستی مهمانم ای گل و من پروانه ام ؛
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :