شب چو در بستم و مست از می نابش کردم
ماه اگر حلقه به درکوفت، جوابش کردم

دیدی آن ترک ختا دشمن جان بود مرا
گرچه عمری به خطا دوست خطابش کردم

منزل مردم بیگانه چو شد خانه چشم
آن قدر گریه نمودم که خرابش کردم

شرح داغ دل پروانه چو گفتم با شمع
آتشی در دلش افکندم و آبش کردم

غرق خون بود و نمی مرد ز حسرت فرهاد
خواندم افسانه شیرین و به خوابش کردم

دل که خونابه غم بود و جگرگوشه درد
بر سر آتش جور تو کبابش کردم

زندگی کردن من مردن تدریجی بود
آنچه جان کند تنم، عمر حسابش کردم


"فرخی یزدی"

/ 8 نظر / 13 بازدید
مهرداد

سلام دوست من من هر روز سری به سایت زیبایتان میزنم و از مطالب قشنگتان استفاده میکنم . اینبار هم احسنت

آزاده

سلام صبحتان دل انگیز باد دیده ام در انتظارت خیال باف [گل]

ناهید

سلام دوست جونم شعر بسيار پر مفهومي انتخاب كردي مخصوصا اين بيتش: دیدی آن ترک ختا دشمن جان بود مرا گرچه عمری به خطا دوست خطابش کردم نشون ميده كه ما گاهي بدنبال چيزهايي هستيم كه فكر مي كنيم حقيقي هستند اما در واقع ما رو به كمال نمي رسونند.و مثل سراب مي مونه منم لينكت كردم و خوشحالم كه دوست مني موفق باشي[گل]

ناهید

[گل][گل][گل] سلام دوست جونم شعر بسيار پر مفهومي انتخاب كردي مخصوصا اين بيتش: دیدی آن ترک ختا دشمن جان بود مرا گرچه عمری به خطا دوست خطابش کردم نشون ميده كه ما گاهي بدنبال چيزهايي هستيم كه فكر مي كنيم حقيقي هستند اما در واقع ما رو به كمال نمي رسونند.و مثل سراب مي مونه منم لينكت كردم و خوشحالم كه دوست مني

اسحق فتحی

درود بر بهرام عزیز شعر زیبایی بود یادش گرامی باد

مونا

سلام دوست عزیز چه وبلاگ زیبا و پر محتوایی داری ممنون می شم اگه یه سری به وبلاگ فروشگاههای اینترنتی من بزنی http://mona2011.blogfa.com/ اگه خواستین تبادل لینک کنیم خوشحال میشم]

مونا

سلام دوست عزیز چه وبلاگ زیبا و پر محتوایی داری ممنون می شم اگه یه سری به وبلاگ فروشگاههای اینترنتی من بزنی http://mona2011.blogfa.com/ اگه خواستین تبادل لینک کنیم خوشحال میشم]