یادها

 

مرا زان بهاران که در یاد مانده

برافتادن سرو وشمشاد مانده

کسی هم نداند که آنجا درختی

رها از تبرهای بیداد مانده

کسی هم نگوید که دیواری آنجا

زتوفان بیداد آباد مانده

اگر سنگ ماندست ، سنگ سیاهی

نشانی ارواح ناشاد مانده

نه شمعی به بالین جامیست برپا

نه نقشی زانگشت بهزاد مانده

ازین گورکنها یکی کوهکن نی

کجامردی ازنسل فرهاد مانده ؟

نپرسد کسی زان تبار تکبر

چه خواهند ازان خاک برباد مانده

 زمظلومی ِ آن کبوتر بنالم  

که دربین شاهین و صیاد مانده  

شاعر: دکتر اسداله غریب

/ 15 نظر / 26 بازدید
نمایش نظرات قبلی
طاها

از سقف5خانه ما که آب چیکه کرد از خانه شما چی؟

اسحق فتحی

بهرام بالوانه ی عزیز بسیار ممنونم از حضورت رفیق زنده باشید[خداحافظ]

آمِد

یکبار تو حوالی سمنان بود یا گرمسار با چنین صحنه ای رو به رو شدم ( همون دو مصرع آخر شعر زیبایی که در این پست قرار دادی ) یک عقاب چنان به جمع کبوترانی که داشتند پرواز می کردند زد که انگار یک گردبادی اومد و گردوخاک به راه انداخت صحنه تلخی بود که با خوندن این شعر یادش افتادم .

ابوذر اکبری

بیشمار واژه ی نـور مـا عشـق آزادی زنده میـهن به گرمیِ خور امیـد سُـرور آبـادی کدوم بارونِ غمناکی میتونه با تو بد باشه که اینطور زرد و ناشادی تو قلبت غصه ها جا شه تو قلبی که به شادابی وِردِ زبونِ عالم بود نگو این قصه تقدیره تا بوده دورِ ماتم بود از دنیا چی میخوای حالا فقط یه لحظه ی شادی به شوقش جشن می گیری همون آنی که جان دادی سیاهی روی گُل پوشوند ولی قلبش هنوز سبزه دلش در زیر هر آوار با هر لبخندی می لرزه سپیدی موندگاره چون نفسهائی که می ارزه تو نوری خواهر خوبم چه روشن باز نگو هرزه که هرزه اون سیه روزان حتی سنگ هم ببین سبزه وقتی آبِ زلالِ دل بهش خورده مثل نبضه انگار زنده است تپش داره میگه ای روح آواره تا وقتی تن نفس داره به اُمیده بکن چاره که تو برهوت فقط خاره فقط اشکه که می باره فقط گرگای بی مقدار نه اون دستی که می کاره نگاه کن توی هر جنگل زمین و آب و

اسحق فتحی

بهرام گرانقدر ممنونم از حضور سبزت زنده باشید

بیدار باش

چقدر زیبا بود این سروده و جالبتر انگه اصلا نام شاعرش را نشنیده بودم ...ظاهرا باید معاصر باشد بهرحال یادش جاویدان باد. دوست عزیز در وبلاگم سعی بر معرفی ایرانیان وطن پرستی است از جامعه زنان و مردان که هیچ وقت از آنان یاد نشده است و همچنان بی رحمانه محجور مانده اند خوب است آنان را بشناسیم و به دیگران بشناسانیم...انتظار زیادی نیست بلکه یک وظیفه عمومیست...شاد باشید.

ُسعید

خب....... بیت آخر هم مرا به یاد این شعر افتخاری انداخت که آتشی ز کاروان به جا مانده و پروین اعتصامی : کبوتر بچه ای با شوق پرواز و اون شعر معروف که : روزی ز سر سنگ عقابی به هوا خواست حالا چه ربطی دارند ... ؟! ولی خب ... حتما ربط داشته اند دیگه [گل]