زندگی های اداری

خسته‌ام از آرزوها، آرزوهای شعاری
شوق پرواز مجازی، بالهای استعاری


لحظه‌های کاغذی را روز و شب تکرار کردن
خاطرات بایگانی، زندگیهای اداری


آفتاب زرد و غمگین، پله‌های رو به پایین
سقفهای سرد و سنگین، آسمانهای اجاری


با نگاهی سرشکسته، چشمهایی پینه‌ بسته
خسته از درهای بسته، خسته از چشم‌انتظاری


صندلیهای خمیده، میزهای صف‌کشیده
خنده‌های لب پریده، گریه‌های اختیاری


عصر جدولهای خالی، پارکهای این حوالی
پرسه‌های بی‌خیالی، صندلیهای خماری


سرنوشت روزها را روی هم سنجاق کردم
شنبه‌های بی‌پناهی، جمعه‌های بی‌قراری


عاقبت پرونده‌ام را با غبار آرزوها
خاک خواهد بست روزی، باد خواهد برد باری


روی میز خالی من، صفحه‌ی باز حوادث:
در ستون تسلیت‌ها نامی از ما یادگاری

سروده: قیصر امین پور

 

/ 4 نظر / 31 بازدید
سارا

وانقدر ساده نیستم که سالهای سال درانتظار قطار رفته به نرده های ایستگاه رفته تکیه زنم... از شعر قطار قیصر آموختهام که قطار رفته ایستگاه را هممیبرد باید به دنبال ایستگاهی دیگر بود...ممنون با شعرهای زیبایی که انتخاب می کنی روحم را تازه میکنی...

اسحق فتحی

با سلام جناب آقای بهرام کامنتی در وبلاگ دوست گرامی من آقای زبیری نوشته بودید در مورد داستانی که با نام چنگیز و شاهینش نوشته شده بود این پاسخ برای شماست : در شاهنامه سه پادشاه به نام اردشیر داریم که معروف ترین ایشان اردشیر بابکان است و پادشاهان بعدی اردشیر نکو کار و اردشیر پسر شیرویه می باشند که در هیچ یک از اشعار فردوسی در مورد این پادشاهان چنین داستانی وجود ندارد بلکه اصولن واژه هما یا همای (که شما آنرا معادل با شاهین گرفته اید) بکار نرفته چه رسد به آنکه داستانی نیز در مورد آن گفته شده باشد من هم متاسفم- زنده باشید

بهرام

در جواب آقاي فتحي در پيغام زير مينويسم در داستان اردشير بابكان و همسرش ( دختر اردوان ) نيز خروس ، پيك اهورايي است كه مانع مرگ اردشير مي‌شود . در اين داستان ، « آذر فرنبغ » به صورت خروس در مي‌آيد و با بال زدن و ريختن جام شراب ، از مسموم شدن اردشير جلوگيري مي‌كند : « روزي اردشير از نخجير ، گرسنه و تشنه اندر خانه آمد … كنيزك ( دختر اردوان ) آن زهر را ] كه برادرانش برايش فرستاده بودند [ با پست ( pest - نوعي خوراكي از آرد خشكبار ) و شكر گميخته ، به دست اردشير داد … اردشير ستانيده ، خوردن كامست ؛ ( خواست بخورد ) ايدون گويند كه ورجاوند آذر فرنبغ پيروزگر ، ايدون چون خروسي سرخ اندر پريد و پر به پست زد و آن جام با پست همگي از دست اردشير به زمين افتاد … و گربه و سگ كه اندر خانه بودند ، آن خورش بخوردند و بمردند . اردشير دانست كه : آن زهر بود و به كشتن من آراسته شده‌بود . »