شب تنگ

خروس

دیگر این پنجره بگشای که من
به ستوه آمدم از این شب تنگ،
دیرگاهی ست که در خانه ی همسایه ی من خوانده خروس.
وین شب تلخ عبوس
می فشارد به دلم پای درنگ.
دیرگاهی ست که من در دل این شام سیاه
مانده ام چشم به راه
همه چشم و همه گوش
مست آن بانگ دل آویز که می آید نرم
محو آن اختر شب تاب که می سوزد گرم
مات این پرده ی شبگیر که می بازد رنگ
آری این پنجره بگشای که صبح
می درخشد پس این پرده ی تار
می رسد از دل خونین سحر بانگ خروس
وز رخ آینه ام می سترد زنگ فسوس
بوسه ی مهر که در چشم من افشانده شرار
خنده ی روز که با اشک من آمیخته رنگ

/ 2 نظر / 12 بازدید
محمد

سلام عید فطرتون مبارک ببخشید مدتی نبودم وبتون عالی شده سری هم بهمون بزنید در نهان به انانی دل می بندیم که دوستمان ندارند ولی در اشکارا غافلیم از کسانی که دوستمان دارند شاید این است دلیل تنهاییمان دکتر شریعتی [گل]

عزیزی

بادرود برشما که در پروازتان در سپهر آفرینش بر آشیانه ما هم لطفی از لطلفت عاشق ساز زمان برترنم بلبلان این قفس استعاره سرزده ای متشکرم بازهم فزاموش مان نکن که انچه برای انسان باقی میماند صله رحم ودیدار دوستان میباشد که در سرای ابدی بالهای پروازین دیدار کنندگان از هم هرگز خسته نمیشود وعطر آگین از بوی بهشت به خود میگیرد