غم وشادی در اندیشه شاعران بویژه مولانا

گروهی در تعداد رباعیات خیام و حتی در اینکه شخصی به نام خیام اصولا وجود داشته است یا نه تردید روا داشته اند . به عقیده ما حتی اگر چنانکه برخی اذعان کرده اند خیام وجود خارجی نداشته باشد اما چیزی تحت عنوان تفکرات خیامی وجودی کاملا آشکار و مسلم دارد . تفکراتی که در قرون بعد ، شعرشاعرانی چون حافظ ، سعدی ، جامی ، صائب و دیگران را تحت تأثیر قرار داده است .

  ابوبکر عتیق نیشابوری همشهری خیام ، در قصص قرآن و در بیان خلقت آدم و با اعتقادی راسخ این واژگان را رقم می زند :   آنگاه خدای تعالی بر آن گل آدم (ع) چهل روز باران اندوهان بارید تا آغشته گشت و آنگاه یک ساعت باران شادی بر آن بارید

 سالها بعد ، رشید الدین میبدی که آموخته های خود از پیر مناجات خواجه عبداله انصاری را بر بیاض کاغذ می ریخت در کشف الاسرار خود چنین نوشت :  در فراق دوست چندان گریستن باید که وهمت چنان افتد که با اشک آمیخته است و با قطرات اشک در کنارت خواهد افتاد .

 عطار نیشابوری برتری انسان بر قدسیان را وجود درد در آدمی می داند :

قدسیان را عشق هست و درد نیست

درد  را  جز  آدمی  در  خورد  نیست

هر  که  او  خواهان  درد کار  نیست

از  درخت  عشق  بر خوردار  نیست

گر تو هستی  اصل عشق و  مرد راه

درد خواه   و  درد خواه  و   درد خواه

  نظامی گنجوی در همان زمان در مکانی دور از عطار ،‌به نظم منظومه های سراسر غم و شادی خود می پردازد . وی اگر چه با وصف مناظر شادی و بزم ، شاعری شادمان و طربناک به نظر می آید اما نه غم و نه شادی هیچیک را شایسته دل بستن نمی داند :

رها کن  غم  که دنیا غم نیارزد

مکن  شادی که شادی هم نیارزد

مقیمی  را که  این  دروازه  باید

غم  و  شادیش  را  اندازه   باید

 از آن سو ، خاقانی شروانی دیگر شاعر سبک آذربایجانی با زبانی سترگ مرثیه خوان زندگی است . مرثیه کافی الدین و مرگ فرزند ، عبرت آموزی های ایوان مداین و قصیده ای که در غم نان پرداخته است هرگز او را از شادمانگی رخساره صبح غافل نکرده است :

مرا  صبحدم شاهد جان نماید

دم  عاشق و بوی پاکان نماید

مگر صبح بر اندکی عمر خندد

که دارد دم سرد و خندان نماید

 افصح المتکلمین سعدی شیرازی شاعری عاشق است و آنگاه که به تغزل می پردازد جز خوبی و زیبایی معشوق نمی بیند .

دوستان عیب کنندم که چرا دل به تو بستم

باید اول به تو گفتن که چنین خوب چرایی

گفته بودم  چو  بیایی غم  دل  با  تو بگویم

چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی

  

 سعدی آنگاه که به اجتماع رجوع می کند و به نگارش گلستان می پردازد از نگاهی واقع بینانه تر برخوردارست و شادی و غم و تلخ و شیرین زندگی در زبانی عبرت آمیز و پند آموز به تصویر می‌کشدبا اینهمه اوضاع نابسامان عصر چنگیز حتی این شاعر مسافر و گریز پای را از تبعات خود مصون نداشته است . تأثیر نابسامانیهای اجتماعی از یکسو و از سوی دیگر تفکرات اشعری سعدی که حاصل آموخته های وی از نظامیه بغداد است او را به سرودن اشعاری سراسر عجز و دلتنگی وادار کرده است :

بگرد  بر سرم  ای آسیای  دور  زمان

به هر جفا که توانی  که سنگ زیرینم

 

ما بین آسمان و زمین جای عیش نیست

یک  دانه   چون  جهد   از  سنگ  آسیا

 

غم  شربتی  ز خون دلم  نوش کرده و گفت

این شادی کسی که در این دوره خرم است

 

 با همه این احوال ، سعدی شاعری عارف است و در این مقام کلامی دیگر گونه تر را ارائه می کند :

غم  و شادی  بر عارف  چه  تفاوت  دارد

ساقیا باده بده ساقی آن کاین غم از اوست

بعد از این مختصر که به عنوان پیش در آمد تقدیم گردید به مولوی و آثار ارجمند او می پردازیم و گوناگونگی سروده های این شاعر عارف را از منظر موضوع شادی و غم مورد بحث و بررسی قرار می دهیم.

 

مولوی، فرح بن فرح

 مولانا جلال ادین محمد بلخی ،خود را

/ 0 نظر / 20 بازدید