کبک خانگی

برای این حیوان از قدیم سه صفت مشخص قائل بوده اند که عبارت است از: خرامیدن، قهقهه زدن، هنگام خطر سر زیر برف کردن.
1- خرامیدن و راه رفتن کبک به قدری مورد توجه ارباب ذوق و ادب واقع شده که کمتر شاعر یا نویسنده ای از آن ارسال مثل نکرده است. ابوشکور بلخی می گوید:

خرامیدن کبک بینی به شخ

تو گویی ز دیبا فکندست نخ

خاقانی شروانی، آنجا که می خواهد از هنر شاعری خویش ببالد و دیگران را در طی این طریق ضعیف و ناتوان بشمارد چنین می گوید:

خاقانی آن کسان که طریق تو می روند

زاغند و زاغ را روش کبک آرزوست

2- قهقهۀ کبک همان قدقد مخصوصی است که کبک نر و ماده در فصل بهار و موقع سرمستی و جفت گیری از حنجره خارج می کنند و نویسندگان و شاعران آن را به قهقهه یعنی خنده به آواز بلند تعبیر می کنند. حافظ می گوید:

دیدی آن قهقهۀ کبک خرامان حافظ

که ز سرپنجۀ شاهین قضا غافل بود

3- اما راجع به سر در زیر برف کردن کبک در میان مردم این طور شهرت دارد که در فصل زمستان هنگامی که زمین مستور از برف است به محض اینکه کبکها در معرض خطر جرگه و محاصرۀ شکارچیان قرار گیرند فوراً سر را در زیر برف فرو می کنند تا شکارچیان را نبینند به گمان آنکه چون آنها دشمن را نمی بینند پس دشمن هم آنها را نمی بیند و از تعرض و صید شدن مصون خواهد ماند:«چون صیادان قصد او کنند سر را در زیر برف پنهان کنند و چنان پندارد که صیاد او را ندیده و نبیند.» در حالی که این گمان و تصور به کلی باطل است، چه اولاً کبک آن شعور را ندارد که دست به حیله و تزویر بزند. ثانیاً به فرض آنکه دارای چنان هوش و فراست باشد به حکم شعور غریزی باید کاری کند که از تجاوز و دستبرد دشمن و شکار شدن در امان بماند نه آنکه سر در زیر برف کند به خیال آنکه کسی را نمی بیند پس هیچ کس او را نخواهد دید، در صورتی که غرایز حیوانی همیشه در جهت صیانت و بقای نفس دور می زند نه امر واهی و بی نتیجه. از مختصات کبک این است که هنگام احساس خطر یک پرش برمی دارد و از شدت وحشت و اضطراب چندمتر دورتر به سرعت فرود می آید.
پیداست چون زمین مستور از برف است این حیوان زیبا و قشنگ به علت سرعت فرود آمدن گاهی سر و گردن و گاهی تمام اعضای بدنش در زیر برف فرو می رود و قسمتی که تنها دم و دوپایش خارج از برف باقی می ماند و قدرت خارج شدن از برف و پرواز مجدد از وی سلب می گردد.

کبک در اشعار شاعران بزرگ

 

رودکی:

چون لطیف آید به گاه نوبهار

بانگ رود و بانگ کبک و بانگ تز

***
فردوسی توسی:

چو اندر هوا باز گسترد پر

بترسد ز چنگال او کبک نر

نه روبه شود ز آزمودن دلیر

نه گوران بسایند چنگال شیر

***

خورشها ز کبک و تذرو سپید

بسازید و آمد دلی پرامید

حافظ:

دیدی آن قهقهه کبک خرامان حافظ

که ز سرپنجه شاهین قضا غافل …

****

ای کبک خوش خرام کجا می‌روی بایست

غره مشو که گربه زاهد نماز کرد

مولوی:

چگونه زنم دم که هر دم به دم

پریشانترست این پریشان ما

چه کبکان و بازان ستان می‌پرند

***

من زر نخوهم که بازخواهند

من خر نخوهم که بند کاهند

من کبک خورم که صید شاهند

***

…  باز چشم تو را بست دست اوست گشایش

ولی به هر سر کویی تو را چو کبک دواند

***

…  نه تنها می‌سرایم شمس دین و شمس دین

می‌سراید عندلیب از باغ و کبک از کوهسار

***

می‌شمارم برگهای باغ را

می‌شمارم بانگ کبک و زاغ را

***

کبک جنگی را بیاموزان تو صلح

مر خروسان را نما اشراط صبح

***

نظامی گنجوی:

ترا این کبک بشکستن چه سوداست

که باز عشق کبکت را ربود است

***

(غنچه کبک دری از الحان باربد نوازنده خسروپرویز میباشد)

بیست و ششم غنچه کبک دری

چو کردی غنچه کبک دری تیز

ببردی غنچه کبک دلاویز

***

پریده از چمن کبک بهاری

چرا چون ابر نخروشم به زاری

***

روان شد در هوا باز سبک پر

جهان خالی شد از کبک و کبوتر

***

نه مهمانی توئی باز شکاری

طمع داری به کبک کوهساری

کنایه شیرین به خسرو

***

در اندیش ار چه کبکت نازنین است

که شاهینی و شاهی در کمین است

طعنه خسرو به شیرین

***

چو طاوسان زرین ده عماری

به هر طاوس در کبکی بهاری

***

ولیک آن مایه بودش هوشیاری

که خوشتر زین رود کبک بهاری

***

کبکی به دهن گرفت موری

می‌کرد بر آن ضعیف زوری

زد قهقهه مور بیکرانی

کی کبک تو این چنین ندا …

***

همه صحرا بساط شوشتری

جایگاه تذرو و کبک دری

گفت از این خوبتر چه شاید بود

به چنین جای شاد باید بود

***

دخت خوارزم شاه نازپری

کش خرامی بسان کبک دری

دخت قلاب شاه نسرین نوش

ترک چینی طراز رومی پوش

***

نای قمری به ناله سحری

خنده برده ز کام کبک دری

***

به یادآور ای تازه کبک دری

که چون بر سر خاک من بگذری

***

جهاندار در موکب خاص خویش

خرامنده بر کبک رقاص خویش

***

گذشت از قضا بر یکی کوهسار

که بود از بسی گونه در وی شکار

دو کبک دری دید بر خاره سنگ

به آیین کبکان جنگی به جنگ

***

کلاغی تک کبک در گوش کرد

تک خویشتن را فراموش کرد

***

شده بلبله بلبل انجمن

چو کبک دری قهقهه در دهن

ز رخسار میخوارگان رنگ می

بهر گوشه‌ای گل برآورده خوی

***

چو زلفم درآید به بازیگری

به دام آورد پای کبک دری

بنا گوشم ار برگشاید نقاب

دهان گل سرخ گردد پر آب

***

خنده طوطی لب شکر شکست

قهقهه پر دهن کبک بست

خنده چو بیوقت گشاید گره

گریه از آن خنده بیوقت به

***

سعدی شیرازی:

باری به ناز و دلبری گر سوی صحرا بگذری

واله شود کبک دری طاووس شهپر برکند

***

دل می‌تپد اندر بر سعدی چو کبوتر

زین رفتن و بازآمدن کبک خرامان

***

…  هیچند که سر بر همه افراخته‌ای

با همه جلوه طاووس و خرامیدن کبک

عیبت آنست که بی مهرتر از فاخته‌ای

هر که می‌بیندم از جور غمت می‌گوید

***

دیگر نگه نکنم بالای سرو چمن

دیگر صفت نکنم رفتار کبک دری

کبک این چنین نرود سرو این چنین نچمد

طاووس را نرسد پیش تو جلوه گری

***

ناصر خسرو:

که به دست است گنجشک و برابرست عقاب

چون نیابد به گه گرسنگی کبک و تذرو

چه کند گر نخورد مرد ز مردار کباب؟

***

منوچهری دامغانی:

به زیر پر قوش‌اندر، همه چون چرخ دیباها

به پر کبک بر، خطی سیه چون خط محبرها

***

مرغ دل‌انگیز گشت، باد سمنبیز گشت

بلبل شبخیز گشت، کبک گلو برگشاد

بلبل باغی به باغ، دوش نوایی بزد

خوبتر از باربد نغزتر از بامشاد

***

کبکان دری غالیه در چشم کشیدند

سروان سهی عبقری سبز خریدند

***

کرده گلو پر ز باد قمری سنجابپوش

کبک فرو ریخته مشک به سوراخ گوش

***

کبک چون طالب علمست و درین نیست شکی

مساله خواند تا بگذرد از شب سه یکی

***

…  شیرین زبان بر جوزبن راوی شود

زندباف زندخوان بر بیدبن شاعر شود

کبک رقاصی کند، سرخاب غواصی کند

این بدین معروف گردد، آن بدان شاهر شود

***

خاقانی:

می راز عاشقان شکیبا برافکند

ساقی تذرو رنگ به طوق غبب چو کبک

طوق دگر ز عنبر سارا برافکند

***

خود ببینید و به دشمن بنمائید همه

بر سر سبزهٔ باغ رخ من کبک مثال

زار نالید که کبکان سرائید همه

***

 

…  بلبل گل پرست خوش سازتری

کبکی و ز دراج خوش آوازتری

در حسن ز طاووس سرافرازتری

***

انوری:

باز را کبک همی طعنه زند در کهسار

***

در انگشتری دهد چو نگین

ای به نسبت جهانیان با تو

حیلهٔ کبک و حملهٔ شاهین

***

بر عقاب آسمان فرمان دهد کبک دری

هم نبوت در نسب هم پادشاهی در حسب

کو سلیمان تا در انگشتش کند انگشتری

***

خواجوی کرمانی:

…  چشم و رخت بی خور و خواب افتادست

باز مرغ دل من در گره زلف کژت

همچو کبکیست که در چنگ عقاب افتادست

***

ای پسر گر عاقلی دیوانه شو

کانکه او دیوانه شد عاقل بماند

کبک را بنگر که چون شد پای بند

چشم بازش در پی طغرل بماند

***

صفیر بلبلان بر شاخساران

بنالم هر شبی در آرزویش

چو کبکان دری بر کوهساران

***

…  اهل دلی بر در دلدار فرود آی

ور می‌طلبی خون دل خستهٔ فرهاد

چون کبک هوا گیر و بکهسار فرود آی

**

با لحن دلفریب تو هنگام صبحدم

بر عندلیب قهقهه زد کبک کوهسار

قولت چو با عمل بفروداشت می‌رسد

بر گو غزل ترانه ازین بیشتر میار

***

از کف سرو قدی گلرخ مشکین کاکل

در بهاران که رساند خبر کبک دری

بجز از باد بهاری به در خرگهٔ گل

بنگر از نالهٔ شبگیر من و نغمهٔ مرغ

***

جامی:

بلبل نالنده به دیدار گل

پرده گشا گشته ز اسرار گل

کبک دری پایچه‌ها برزده

زد به سر سبزه قدم، سرزده

***

گاه با طاووس در جولانگری

گاه در رفتار با کبک دری

***

پروین اعتصامی:

مشک حیفست که با دوده شود همسر

کبک زشتست که با زاغ شود همدم

***

نغمهٔ مرغ سحری هفته‌ایست

قهقهٔ کبک دری هفته‌ایست

روز تو یکروز بپایان رسد

نوبت سرمای زمستان رسد

***

عطار نیشابوری:

…  شدی از وحشت نمرود پاک

حله پوش، از آتشین طوقت چه باک

خه خه‌ای کبک خرامان در خرام

خوش خوشی از کوه عرفان در خرام

***

 

کبک بس خرم خرامان در رسید

سرکش و سرمست از کان در رسید

***

سنایی:

…  مرغ از قفس شکسته شدیم

همچو شمع از هوس گدازانیم

گر چه کبکیم در ممالک خویش

مانده در جستجوی بازانیم

مرغزار وصال یافته‌ایم

***

چنگل گیراست اینک باز و باشهٔ عشق را

صعوه پیش باشه و آن کبک رازی باز ده

***

وحشی بافقی:

روش کلک من از خامه ایشان مطلب

که کلاغ ار چه بکوشد نشود کبک خرام

***

خموشی پاسبان اهل راز است

از او کبک ایمن از آشوب باز است

نشد خاموش کبک کوهساری

از آن شد طعمهٔ باز شکاری

***

گر آهویی بدیدندی به راغی

از آن آهو گرفتندی سراغی

به کبکی گر رسیدندی به دشتی

بپرسیدند از وی سرگذشتی

به هر سر چشمه‌ای، هر مرغزاری

***

کنون هر جا که هست اندر سواری‌ست

شکار انداز کبک کوهساری‌ست

***

هاتف اصفهانی:

…  خراشی کهن جگرخواری

اف بر آن سرزمین که طعنه زند

زاغ دشتی به کبک کهساری

***

ابوسعید ابوالخیر:

…  کفر سر زلف وی ایمان میریخت

وز نوش لبش چشمهٔ حیوان میریخت

چون کبک خرامنده بصد رعنایی

***

ملک الشعرای بهار:

بامداد، بادهٔ روشن خواه

نیمروز، ساغر زرین زن

زین تذرو و کبک چه جویی خیر؟

رو به شاهباز و به شاهین زن

***

محتشم کاشانی:

…  به دنبال یکی کبک خرام افتادم

رفتم از شهر به صحرا و به دام افتادم

***

چهره‌ات افروخته ماه درخشان را عذار

جلوه‌ات آموخته کبک خرامان را خرام

***

سیف فرغانی:

بر دل ولایت جان شد بیشتر گشاده

چون زلف بر گشایی زیبد گرت بگویم

کبک نگار بسته، طاوس پر گشاده

***

فروغی بسطامی:

هر گه که چو طاوس خرامی عجبی نیست

گر طوق به گردن فکنی کبک دری را

تا خط تو بر صفحهٔ رخسار ندیدم

واقف نشدم فتنهٔ دور قمری را

***

توتیای مژه را خاک زمین باید کرد

روش کبک دری داری و چشم آهو

***

امیر خسرو دهلوی:

بدین خوش بود آن باز شکاری

که زان اوست کبک مرغزاری

برینسان مهر آن هر دو دل افروز

چو ماه نو همی افزود هر روز

***

در آویخت چون باز شکاری

که آویزد به کبک مرغزاری

گرفت اندر کنار آن سرو گلرنگ

بسان برگ گل در غنچهٔ تنگ

***

ولی ترسیدم از گل خندهٔ باغ

که دانم رقص کبک از جستن زاغ

فراغ دل مرا از صد یکی بود

هوس بسیار و فرصت اندکی بود

***

شهریار:

به باغ چهچه سحر بلبلان سحر

به کوه قهقه شوق کبکهای دری

زمینه ایست سکوت از برای صوت و صدا

ولی سکوت طبیعت ز بان لال و کری

***

سلمان ساوجی:

هرکجا بال همای چتر شاهی باز شد

آشیان باز و شاهین کبک را ماوا شود

***

اگر زیاد نه بویی شنود چون یعقوب

چرا به قهقه خندید کبک کهساری؟

شکوفه پیش رو لشکر بهار آمد

که پیر به ز برای سپاه سالاری

***

ز پیش جم دو کبک بلبل آواز

به کوهستان دژ کردند پرواز

***

اقبال لاهوری:

کبک پا از شوخئ رفتار یافت

بلبل از سعی نوا منقار یافت

***

آهوش بی بهره از لطف خرام

لذت رفتار بر کبکش حرام

شبنمش از طاقت رم بی نصیب

طایرش را سینه از دم بی نصیب

***

…  شیوه و پخته تدبیر باش

جسور و غیور و کلان گیر باش

میامیز با کبک و تورنگ و ساز

مگر اینکه داری هوای شکار

***

بیدل دهلوی

تمکین به سازخنده مواسا نمی‌‎کند

ازکبک می‌رمد چو صداکوهسار ما

***

قاآنی:

…  همهمه کشیده‌اند زمزمه

به‌شاخ سروبن همه چه‌کبکها چه سارها

نسیم روضهٔ ارم جهد به مغز دمبدم

***

لاله بر صحن دمن خندان خندان گذرد

هر سحرکبک چو از راغ خرامد سوی باغ

طفل‌ گویی به شبستان ز دبستان‌ گذرد

***

لاله ‌گیرم‌ که در ایار بود

کی بود همچو ترک من خندان

کبک‌ گیرم به ‌کوهسار بود

کی خرام آورد چو دلبر من

گیرم آهو به هر دیار بود

***

بی‌قهقههٔ‌ کبک همه دامن‌ کهسار

ایدون همی از راغ سوی باغ چرد گور

***

ز ساق سبزه برون‌ کرده زمردین شلوار

دهان‌ کبک‌ گرفتست تا نخندد خوش

گلوی ابر گشادست تا بگرید زار

***

ز بسکه زمزمهٔ سار خیزد از هامون

ز بسکه قهقههٔ کبک آید از کهسار

فضای دشت پر از صوتهای موسیقی

هوای‌کوه پر از لحنهای موسیقار

***

تا سرین فربهش دیدم به وجد آمد دلم

کبک آری می‌بخندد چون ببیند کوهسار

***

نخندد هیچکس در روز قهرش

مگر بر کوه کبک کوهساری

نشاید داد در دوران جاهش

جهان را نسبت بی‌اعتباری

***

فرخی سیستانی:

…  کجا باغیست بر شد بانگ مرغان از درخت

هر کجا کوهیست بر شد بانگ کبکان از کمر

سوسن سیمین، وقایه برگرفت از پیش روی

نرگس مشکین، عصابه برگرفت از گرد سر

***

اوحدی مراغه ای:

…  به دست کس مسپار

که پشیمان شوی در آخر کار

طفل را نیست بهتر از دایه

کبک داند نهفتن خایه

طفل کو نورس جهان خداست

به گزافش کهن کنی، نه رواست

/ 21 نظر / 200 بازدید
نمایش نظرات قبلی
جعفر

سلام خوبين وب تون قشنگه اميدوارم موفق باشيد سه چيز است که نبايد به ان تکيه کرد 1-حرف مردم 2- دروغ 3 -عشق

جعفر

سلام خوبين وب تون قشنگه اميدوارم موفق باشيد سه چيز است که نبايد به ان تکيه کرد 1-حرف مردم 2- دروغ 3 -عشق

محمد

پروردگارا به من ارامش ده تا بپذیرم انچه را که نمی توانم تغییر دهم دلیری ده تا تغیییر دهم انچه را که می توانم تغییردهم بینش ده تاتفاوت این دو را بدانم مرا فهم بده تا متوقع نباشم تا دنیا و مردم ان مظابق میل من رفتار کنند

معلم کلاس

باسلام به اقا بهرام بالوانه هم میهن خوبم که با مقالات متنوع در اگاه بخشی به جویندگان علم اندیشه ارائه مطلب مینمائید موفق باشید من شمارا در وبلاگم لینک خواهم نمود وشما هم ........ شبهای قدر بسیارند از رمضان تا رمضان که بازگشت معصومین به دامن خدای منان در یکی از این شبها روی داده است و انسانهای وارسته ودرستکردار نیز همانا در چنین ایامی کالبد عاریه ای را به صاحبش تحویل میدهند وبا کوله باری از عشق به سوی معبودشان به پرواز در می ایند پیروز وبهروز ورستگار باشید

اسحق فتحی

بهرام عزیز امید وارم که حالت خوب باشد رفیق

محمد

اگر تنهاترين تنها شوم باز خدا هست . او جانشين همه نداشتنهاست . نفرين ها و آفرين ها بی ثمر است . اگر تمامی خلق گرگهای هار شوند و از آسمان هول و کينه بر سرم بارد تو مهربان جاودان آسيب نا پذير من هستی . ای پناهگاه ابدی - تو می توانی جانشين همه بی پناهی ها شوی

alborz

کرده گلو پر ز باد ,قمری سنجاب پوش کبک فرو ریخته ,مشک به سوراخ گوش بلبلکان با نشاط وقمریکان با خروش در دهن لاله مشک در دهن نحل نوش مسمط زیبا از منوچهری دامغانی (متوفی 432ه,ق)